محض همین یک دو خط و چند جمله ی بالا، رو به تمامی بانوان همه ی دنیا، همه ی سیاره هایی که تفکیک جنسیتی شان شبیه ماست و همینقدر ساده، کلاهم را بر میدارم و...
یک "ممنونم" پر رنگ پیشکش می کنم؛ بابت تمام روزهایی که خواهر، معشوقه، مظلوم، محرم، عاصی، گریان، معصوم، که"مادر" بوده اند و ما ناسپاس.
هم یک "ببخشید" بزرگ، یک سر پایین افتاده، به تلافی تمام لحظه هایی که ندیدم، نشنیدم، نرسیدم، نفهمیدم این تکه های عظیم نور و امیدواری را؛ بابت آن به آنی که تحمل شدم، که شدیم، که نشد، که نتوانستم، که نتوانستیم.
و پشت این ها، رو به سوی تمامی مردان همه ی آسمان و زمین، پیشتر از همه، مردان سرزمین بیمارم، خاک طاعون زده ی فارغ از درک لطافت و غرور زنانگی های شفاف، با لبخندی امیدوار و صدایی رسا، شادباش می گویم "روز زن"، روز فهم آفرینش و "آدم" را؛ که همه ی مردانگی، همه اش، در سیبی خلاصه می شود که گازش زد، و تاوانی که به هزار باره پس دادنش ارزید... روزتان مبارک مردان خوشبخت و بی ترس هفت سالگی های آشنا!
در زندگی تمام مردها، هر مردی، کمش یک معجزه رخ می دهد، و آن زنی است که واقعنی دوستش دارد. مادری، خواهری، معشوقه ای، فرشته ای، رفیقی، زنی هست که می شود امید، می شود نفس، می شود رگه ی نور و عطر یاس و نرمی برف. مقدمه لازم ندارد این خط ها، بس که ساده اند...
بلد باشید موهای معجزه تان را شانه کنید و بافتنش را یاد بگیرید. هیچ چیزی خواستنی تر از بوی موهای خیس یک فرشته نیست، اگر تابیدنش را، خوب تابیدنش را تجربه کنید و لا به لای همه ی این ها، نفسی عمیق بکشید...
بلد باشید ناخن هایش را لاک بزنید؛ ناخن های پا را بیشتر. اگر نه، یک تصویر، فقط یک تصویر نشانم بدهید ماندگارتر از دخترکی که پاهایش را جفت و دست هایش را دور ساق حلقه کرده و با چانه ی چسبیده به زانو و لبخندی شیطنت آمیز، میانه ی ملحفه های سفید و بالش های پف دار، دست های قلم مو بدستتان را به نظاره نشسته است...
با هم "آشپزی" کنید و غذا را بسوزانید. هیچ کبابی خوشمزه تر از آنی نیست که پشت غرغرهای مثلنی و خنده های از ته دل سفارش می دهید...
با چشم هایتان عکس گرفتن را یاد بگیرید و به بینیتان هم بیاموزید؛ که عطر عکس ها را خواندن، همیشه ماندگارتر از جلای رنگ هاست...
"دوستت دارم" و "بوسیدن" بی هوا را قافیه ی حرف ها و بودنتان کنید و از عادت شدنشان دور باشید و، سخت است، می دانم، اما... به واقعی بودنشان، مومن بمانید...
این خط ها، "آقایانه" های کوچکی است برای همه ی آن هایی که معجزه ای دارند، یا در انتظار تابشش روز را شب می کنند. و نگاره ای است برای "آ.م" روزهای دور؛ تکانه هایی که آرزو دارد هیچ وقت، هیچ وقت از یادش نروند... .
خیلی وقت ها نور هست، امید هست، رنگ و آرزو و لبخند هم هست و، نمی شود اما که همیشه یاد این ها بیفتد آدمیزاد دَمِ آن گرداب سیاهی که دوُر می زند دوُر می کند آدم را و می کِشدش پایین، پایین، آرام، جانی، قاتل...
اما، اما انگارکی همیشه، همیشه یک چیزی آن ته نشسته، باید نشسته باشد؛ که یادم بیندازد قدم های کشدار، فکرهای خراب، روح های سرگردان و اراجیف ناامیدم را باید توی یک چالکی گل بگیرم و یک مثلا هفتمین روز بهاری را پیدا کنم دست های تو را بگیرم توی دست هایم تا گرم شود این قلب یخ کرده و بروم "گز" کنم همه ی همه ی این شهر را و نبینم حتی یک نفر، ماشین، خیابان، تابلویی را و همه ی روزهای بعدش دیوانه ی چشمانی بمانم که خدا را توی صورتم می پاشید و تویی که پروردگار بی شبیه امیدواری هستی حالا...
من، همه ی این روزها و شب ها و روزها و شب ها و شب ها و شب ها، یک چیزکی دارم ته این دل ناآرامم، که می لرزد و می لرزاندم و قرص می کند اما چارستون بودنم را و... اسمش چه فرقی می کند؛ کدو یا عشق... همین که از تبار عادت نباشد، یعنی بیراهه ی من، راه این زمین را درست گم کرده حالا... تو فقط دست هایم را ول نکن، و باور کن روزی از این مسخرگی بیرون می آیند...
بله، این کلیشه است؛ این "دارد صدای پای بهار می آید" را می گویم. و من، دوست دارم این کلیشه ی دلچسب را، حتی اگر تو بیایی بگویی توی یک دقیقه که قرار نیست قَمری شقّه شود یا زمینی به آسمان وصل! من می گویم می شود اما، دل های زیادی شبیه دم ماهی توی سینه هاشان می پرد و می شود یا شبیه انار که قل می خورد توی آب. ابتدای امیدواری است بهار؛ از این آسمان به زمین دوخته تر، شقّ القمرتر؟!
نه، هیچ نیامده ام برایت بگویم از سالی که گذشت؛ گیرم با همه ی تیرگی ها و سفتی ها و دردهایش، دوستش داشتم و، "ن" را و "آ" را و "هفتاد و دو ساله" را هم حالا و، همه شان را بیشتر از همه ی این سال ها، همه ی سال ها. اصلنی هم نیامده ام بنالم از زخم هایی که بود و هست؛ که خُب زخم خوب می شود اگر مواظبش باشی؛ اگر ببندیش نگذاری عفونی شود، خوب می شود یک روز، یک روزِ خوب. و این ها هیچ حرف این نیست که پس باید یادت برود درد، یا پای زیاده یادت ماندنش کینه به دل بگیری؛ هیچ کدام! زخم را باید عبرت گرفت و دل را باید صاف کرد و، صبوری باید؛ یا کمش اینطور خیال من است!
بگذریم، آرام آرام اما؛ بگذار این چند روزه ی مانده را مزمزه کنیم با حوصله؛ 90 برود، به پایمان خورده مهمانش بوده ایم ها! پشت این ها، هیچ رویای بزرگی نمی سازم، نمی خواهم بچینم آجرهای یک قصر به آسمان رسیده را هیچ؛ که حالا فقطی آمده ام بهار را بغل بگیرم یک دسته شکوفه ی گیلاس بریزم توی صورتت ریزخنده ی جیغ دار تحویلم دهی و قهقهه بزنی شاد شوی باشی بمانی این 365 تا طلوع و غروب تازه را توی همین کلبه ی رنگارنگ خوشبوی کوچکی که هست. آرزوهای ریز ریزکِ شیرین کنم برایت و بگویم امیدوارم پاستیل های "هاریبو" و بستنی های "میهن" و لواشک های ترش از در و دیوار خوردنی های امسالت آویزان باشد، هدیه زیاد بگیری و بیشتر از آن هدیه بدهی، آن نفری را که واقعنی دوست داری آرامتر ببوسی و با فرشته های کوچکی که دور و برت داری پارک بروی، راه و حرف افتادن یک "جقلک"ِ شیرین را ببینی و دلت ضعف برود از خوشی، خوب بخوابی و خواب های خوب ببینی، و یک ستاره را برای خودت نشان کنی یک جای آسمان که دیدنی نیست، بیشتر وقت بگذاری برای نگاه کردن و گوش دادن و نوازش آن هایی که دوستشان داری، بیشتر شاد باشی، کمتر غُر بزنی، بیشتر دوست داشته باشی، بیشتر ورزش کنی، بیشتر دوست داشته شوی، کمتر بی حوصله باشی، بیشتر کتاب بخوانی، کمتر اخبار ببینی، بیشتر لبخند بزنی و... سبزتر باشی.
بهارت بلند، سالت بهاری، و نگاهت سبُک هم خانه ی به شکوفه نشسته ی من...
پی نوشت ۱: نه محض محیط زیستِ حالا دیگر وامانده از هیبت آدمیزادی من و تو، نه حتی محض جانی که می گیریم از آن ماهی های قرمز کوچک وامانده ی بدبخت، که فقط به خاطر نگاه آن هفت ساله هایی که خانه ات را آذین می بندند پای سفره های "هفت سین"، انار بنشان توی کاسه های آب و بگذار ماهی ها دُمشان را توی دریا تکان دهند پای در شدن توپ سال نو؛ که هیچ چیز آنقدر زیبا نیست که تو "آزادی" را از حافظه ی کودکانه ی آدم ها پاک کنی و قتل را با آغوش باز میزبان شوی و اینهمه را تبلیغ کنی، داوطلبانه!
پی نوشت ۲: اینجا را مهمان شوید؛ که تویش فکرهای خوبی نفس می کشد، و تصویرهای خواستنی.
پیش نوشت: بیا؛ بیا و این تفنگ را از من بگیر، و همه ی وَهم فشنگ های قطار شده ای که چیدمشان چفت دیوار اتاق. بیا و از من بگیر این ترس بی صاحب را... .
می دانم؛ می دانم که نه هیچ آغازی بوده و و نه هیچ پایانی هست تهش هیچ وقت، تا وقتی واقعنی باورش داریم من و تو این یک معادله ی تک مجهولی که نه، حل شده را! بگذار من اما به هوای آمدنت زاییده شوم از سر، خدا دیوانه شود از نو...
نه همه ی گل های زمین و آسمان را، نه حتمنی نمی شود، لاف نمی زنم من، نیستم آدمش و، تو می دانی. این یک شاخه گل را بگیر اما، و این هفت تیله ی شیشه ای را امشب به رختخوابت ببر. گلبرگ ها را تک به تک ببوس و تیله ها را زیر بالشت جا کن. قول من باشد به تو، که فردا صبح هفت ماهِ نو زاییده شود لا به لای ملحفه ها؛ هنگامه ای که نخستین پلک زدن هایت سَر می گیرد و امید، پسِ آفتاب مردمکت، جان...
و راستی! خوش آمدی ماندنی نزدیک، بسیار بسیار نزدیک؛ و کاش زود خسته نشوی از ما و دوستش داشته باشی این خاک-کُره ی عجیب را، به قدر همان سیاره ی صورتی دورت... .
پی نوشت ۱: برای همه تان، نفر به نفرتان، "هفتاد و دو ساله"ای آرزو می کنم دیوانه، خیالباف و خوش رنگ؛ از آن ها که زمین می لرزد از باوری که به آسمان دارند و سبز می شود از عشقی که به خاکش سنجاق کرده اند.
پی نوشت ۲: و یا من معنی قحطی را نمی فهمم و یا تو حتمنی! بله، خودت، خود شما! آخر عزیزکم، عمرم، جانم، بیشعور! قحطی بشود، بیاید، آنقدر مفلوک می شویم من و تو که لباس شستنِ سوتک زنان، می شود آخرین کار ساماندهی بدبختیمان! تو هی پودر بخر و این ها حالا!
پی نوشت ۳: ای برود به روحت، تویش، در نیاید! نه لامصّب! منظورم این نبود برشان گردانی توی قفسه و پولشان را نان بخری! ای خدااااااا!
پیش نوشت: این روزها، این چند وقتکِ به یک عمر شبیه، هاله ی صورتی رنگ خوش عطری با من است و با کلاه هایم؛ از آن ها که تو خیابان را گم می کنی به خیالش و آسمان را پل می شوی! و این ها، واگویه های یک ذهن مست شده است در امواج آرام یک اتفاق خوب؛ به غایت تولد یک "بچه گاو" شیرین...
دو تا شکل ندارد بیشتر سر جمعش، کمش برای من؛ که خیلی وقت ها فکرش را کرده ام و می کنم، که حواسم هست پیشش و حواسش هست به من حتمنی. یا وقت داری، یا بی هوا سر می رسد؛ و هیچ، مطلقا هیچ گزینه ی سومی نداری تو که بیایی این نظریه ی مثلنی من را رد کنی، بدان!
یک وقت هایی می شود ایدز و سرطان و پیری و این ها؛ طاعون و سل می گرفتند قدیم ها و حالا یک چیزهای دیگر، سوادم نمی رسد به اسم های سخت! پای این ها تو شانس داری و وقت، گیرم نه آنقدرها زیاد شاید؛ داری اما. می شود، می توانی یک چیزهایی را جبران کنی، عوض کنی، رنگ بزنی، عطر بپاشی و ... و بکوبانی سر مهمان ناخوانده ات را به طاق شاید هم خیلی وقت ها اگر باور کنی شدنش را، توانستنت را...
یک وقت هایی هم نه اما؛ نیست اینطور که یک دو جین طبل و نقاره بیاورد خبرت کند که "آی فلان! ما آمده ایم حالت را و یک چیزهای دیگرت را بگیریم!"! فرصتش نیست، امانت نمی دهد حتی پای یک بوسه بیشتر... تیر غیبی می رسد، ماشینی صافت می کند، چاقویی جرت می دهد، هواپیمایی جر می خورد... و تو هیچ آن دیگری فرصت نداری...
این ها را نگفتم که تو بیایی زانویت را بگیری توی بغلت "آه" بدهکاری بکشی نخوری از این چیزهای خوشمزه و از این آب نبات های ترش که برایت چیده ام پای میز... می بینی؟! چای نیاوردم باز!...
.
.
.
آها! این هم تازه دم کرده ی تلخش! نبات هم گذاشتم پهلویش اگر دوست داری... کجا بودم، بودیم؟... ها! این جفنگیات را نچیدم برایت که مثلنی بگویم واویلا و اینها، بپّا که شاید بمیری و توشه ات کو پس، نه! گفتم تا حواست را بدهم به این که آدمیزاد جماعت بزرگ می شود و، پا به پایش ثانیه ها ریز؛ آنقدر که تو، همین خودت، خیلی هاشان را نبینی و له کنی و رد شوی، آنقدرها که گم شوند لا به لای دست و پای روزمرگی و "حتمنی هستم"های هر روزه، "باشد برای بعد"های تکراری... گفتم که اگر پاشنه ی در را نچرخانده ای و زبانه چفت نشده توی سوراخ هنوز، برگردی دخترکت را بغل بگیری و سفت ماچش کنی قلقلکش بدهی؛ آن بسته ی بزرگ پاستیل های خرسی را بخری امشب همه ی سرمای کوچه را به مک زدن طعم لیمویش گز کنی؛ تلفن را برداری و بگویی "سلام عزیزکم؛ ببخش..."؛ برداری و بگویی "سلام رفیق؛ بخشیدمت..."؛ و شلنگ و تخته بیندازی به آسمان، حتی اگر طعنه ات بزنند که به سُرور عروسی عمه ات نائل شده ای! آن به آنت را نفس بکشی، و گور پدرش کنی عدد و عدد و عدد را... همین!
پی نوشت ۱: "اصغر" را از همان اول دوست داشتم، از همان "شهر زیبا"یش؛ اما "الی" بود که عاشقم کرد، محض اول باری که بچه ها واقعنی بچه بودند و "ول" می گشتند توی فیلم به درستی!(می گویی نه؟! از نو ببین قربان صدقه ای که "حسینی" می رود فرشته ی توی ایوان لب آب را!) حالا اما، "جدایی" را مثل "حافظ" باید داشت توی هر خانه، به هزار و هفت دلیل؛ و اولینش اینکه ما ناسپاس بودیم که از خوشی به خیابان نریختیم، محض "تک به تک"ی که "فرهادی" گلش کرد!
پی نوشت ۲: "گلشیفته" را حرف زدن کار من نیست؛ شهامت او و دلایلش، دنیای آدم های مثل من را شخم می زند، له می کند، و آخرش نه تخم علف من آنسو سبز می شود، نه گلخانه ی او اینور باور. همین که دوست داشتنی است بس است مرا!
پی نوشت ۳: یک بار نه، که بارها و بارها نخوانید، که ببلعید تک تک جملات را که نه، حرف به حرف "دیوانه بازی" را از "کریستین بوبَن" با ترجمه ی "پرویز شهدی" و همت "نشر چشمه" و، تا عمر دارید با آدم هایش زندگی کنید!
می شود کنارش که هستی، لا به لای بودنش که هستی، نفس بکشی قشنگیش را و دل ضعفه بگیری از پیچ واپیچ های هر روزه هر ساعته اش یا حتی؛ یا نه اگر، زانویت را بغل بگیری مچاله شوی کنار تخت، همین طور که ثانیه ی بودنش، بودنت را حرامِ "هیچ" می کنی، به آسمان و زمین پشت چشمِ نازک حواله بدهی و رسیدِ آفتاب را بگذاری پای کوزه تا خشک شود. نمی شود اما برای این ها، برای واقعنی غرقشان بودن برنامه بچینی، "چارت" بکشی، کنترلش کنی پروژه ی شاد بودنت را، غمگین بودنت را، یا اصلنی بودن و نبودنت را... گیرم بودن و نبودنی هم نیست انگارکی و، خُب، این فرق دارد با بی سر و ته بودن ها؛ می دانی تو.
می شود آینه بگیری پیش رویت تا پشت سرت را بپایی و سر هر پیچ آرام کنی گاز را و، فرمانت را مطمئن بچرخانی؛ نمی شود اما بگویی که حتمنی غافلگیر نمی شوی از گلستان و بیابانی یا که پشتش نشسته روزها را شمرده تا تو برسی؛ خیلی قبل ترها از آنی که باشی، باشد این دریایی که وِل می کنی خودت را لای موج هایش و خیس می شوی و سرت می شکند یا گیرِ سنگ های کنارش؛ که قشنگ هم هستند بس که خزه ی سبز چسبیده به تنشان و تیز و سخت هم هستند اما و سرِ گُم توی آبت را نوازش می کنند به لطافت یک مشتِ سهمگین سرد گهگدارک وقتی که بی حواس باشی.
می شود همه ی این ها نشود، نشودها بشود یک باره دیوانه ات کند بشوی بگیری دل ضعفه از چرخ و فلک و "ترن"ی که سوارت کرده دلت را می ریزاند می خنداندت شاید هم ترس می اندازد به جانت یا؛ نمی شود اما، نباید بشود صاف بنشینی منتظر بمانی پای تمام شدن ریل، یا صافیِ زیاده ای پس از آخرین سقوط!
می شود اما، باید بشود قاپ بزنی توی هوا و زمین شده هم حتی همه ی خوشی های ریز و درشتی را که داری حوالیت و، تنبل نباشی پای تکان دادن نشیمنت اگر چیزی می بینی قشنگتر از این بَزَک های نزدیکی هایت و بروی بدوی بگیریش هم نه، کمش ببینیش باور کنی خیلی چیزها را.
گور پدر وقت و اینها، عمر و همه چیز؛ اما، بشنو از این همسایه ی دیوانه ات؛ که زود پیر می شوی و این هیچ دخلی ندارد به سن، به سال. زود حیف می شوی و، این هیچ ربطی ندارد به جا، به جغرافیا؛ زود تمام می شود همه چیز به بار چند هزارم شاید و، تو از نو هیچ چیزی یادت نیست آن وقت... تا وقت هست، بوسه ها را درو کن، شخم نزن اینقدر هر چیز بدمصبی را... .
پی نوشت ۱: اگر فکر می کنی نشسته ام حرف های قشنگِ دوزار و دهشاهی می دهم تحویلت که "بله بله، زندگی زیباست" و این چیزهای رادیویی گُه، یک چراغ روشنت را می گیرم محض خیال غلط، دو چراغ دیگرت را هم می سوزانم محض قضاوت اشتباه و، دوباره یکیشان را روشن می کنم محض صبوریت تا اینجا! بدان! این اراجیف، هوارهای یک غریق به ساحل آمده است رفیق، دوست، همسایه، هم سیاره! این ها اولین تفکرات یک دانش آموز است در مکتب "شاد آموزی" یک استادِ چند ساله؛ اولین مثلنی هایی که دارند واقعنی می شوند و، شده اند هم شاید تا همین حالا...
پی نوشت ۲: بی هیچ توصیفی، بخوانید "زندگی در پیش رو"ی "رومن گاری" را در زرورق بی حرف "لیلی گلستان" و "نشر بازتاب نگار"؛ و حواستان باشد که در هیچ هواپیمایی جایش نگذارید، مخصوصا اگر جای حساس داستان بوده باشد!

