نشسته روی سینه ام و، تن سرد و صاف چاقویش را چسبانده زیر گلویم و آرام فشار می دهد؛ دراز به دراز پهن شده ام کف پیاده رو. حالا دیگر سیم های سفید از توی گوش هایم بیرون افتاده اند و صدای این شهر، صدای ساعت ده شبش، همه ی ماشین ها و آدم ها و گربه هایش که گم شده بودند پشت ساز و خیال، نشسته اند پسِ صدای پسرکِ چاقو به دست؛ حالا صدای خفه ی پاشنه ی کفش های رفیق بالابلندش را هم می شنوم بالای سرم؛ صدای موتور سیکلت برق افتاده شان را هم. می شنوم که می گوید حرفی نزنم و، نمی زنم هم؛ که تکان نخورم و، خب، نمی توانم هیچ. می بینم که کلاهم را بر می دارد و سیم های سفید را از یقه ام می کشد بیرون و گوشی موبایلم را می قاپد از میانه ی دست هایم. می فهمم که ترسیده و این بیشتر می ترساندم از "سلاح"ی که دیگر دارد می لرزد توی دست هایش. می بینم ردّ نور آن همه ماشینی که از خیابان تنگمان رد می شوند و آرام می کنند و ... می گذرند اما؛ که می ایستادند حتمنی اگر ذره ای حدس می زدند این پشت صحنه ی یک فیلم لعنتی گیشه ای باشد شاید. "حادثه" تمام می شود، کمش برای من، کمش حالا. یخ زده ام روی سنگ های روشن شده از چراغ پر نور ورودی همسایه؛ و سه جوان را می بینم که راهشان را می گیرند و آرام آرام، با صدای گوش خراش موتور و تک چراغ سرخش، در شب گم می شوند ...   .

روی زانوانم نشسته ام؛ افتاده ام رویشان. همه ی تنم می لرزد، چشم هایم آتش گرفته اند، ذهنم خالی است، دست هایم سرد. از غم بزرگی که توی همان چند ثانیه ریخته توی تنم؛ از همه ی حس های خوب و لذت های کوچک و شادی های دست سازی که تیر خلاص خورده اند از سرمای چاقو؛ از خلائی که سرریز کرده خودش را لا به لای همه ی تار و پودم و می جود بافته های ظریف امیدم را. "ن" آرامم می کند و "میدانم" می گوید و می دانم که می فهمد حرفم را و، آرام نمی شوم اما. که باورم نمی شود این همه غربت را و غریبگی را؛ این همه نزدیکی ام را به خانه، این همه دوریش را از من، این همه تنهایی و تلخی را. و می ترسم؛ از آن که یک روز باورم بشود باز نشدن هیچ دری پشت بسته شدن یکی دیگر ...   .