تایم اوت...
باران می بارد؛ چشم های خدا، آن طرف شیشه. تهران کم دارد این بوها را؛ خاک خیس خورده کم دیده این سال ها؛ کم لطیف و سبک بوده پیش چشم آدم هایش، نبوده یا اصلنی.
هوسم می برد آرزوی باران شدن کنم پای خط خطی های ماسیده روی شیشه، تکه تکه های نمناک معلّق توی هوای بین من تا آسمان... که نقطه ی آب باشم بیایم ول کنم خودم را از آن ابر پف کرده ی خاکستری، یک نفس تا زمین بتازم... بیایم بگذارم باد بخورد به صورت خیسم ببرد خیال داشته و نداشته ام را... بیایم چشم بگردانم پی یک صورت شاد هفت ساله، یک دهان باز شده رو به آسمان، یک جفت چشم بسته شده با فشار و یک بغل جیغ ریزه ی آرام... بیایم پرتاب کنم خودم را روی زبان صورتی یا قُپِ چپِ گل انداخته ی صافش...
آه... هوس برم می دارد به همه ی آسمان قسم بدهم زمین و زمان را که بگذارند کمش پای آخرین دمِ بودن، یک آن فقط حتی... باران باشم، گیرم یک قطره اش فقط حتی...
پی نوشت۱: اگر همه ی عالم را می گذاری یک طرف جز چند تا چیز عمیقِ رنگی و، جدا می شوی از زمین همین که ول می شوی روی تختت محض کتاب؛ اگر پای هر صفحه، هر جمله، هر کلمه یا، چشمانت را می بندی پرت می کنی خودت را پرتاب می شوی توی آن دنیای کاغذی و رنگ و شیشه و آدم هایش... "آدمکش کور" را بخوان و کلاه بردار سطر به سطرش به احترام "مارگارت اتوود" و دعا کن به جان "شهین آسایش" و "نشر ققنوس"؛ هر وقت بیرون آمدی از خلسه و بخار خوشرنگی که می پیچد از جمله هایش به سر تا پای فکر جوانه زده ات حتمنی.
پی نوشت۲: ببینید انیمیشن سحرآمیز "تیزتن" را از "الیکا هدایت".
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.