فقط یک کولر زهوار در رفته دارد رو به میز منشی ریزه میزه ای که صدایش لوس است و تند، بی حوصله خیلی وقت ها، پای تلفن بیشتر. هوای مطب گرم است، دم دارد و مجله های روی میز فقط به باد زدن همان چند نفری می رسد که زودتر از باقی آمده اند. اسمم را می گویم، پرونده ام می آید پای نوبتم و کوچکترینِ جمع می شوم. سن بیشتر آدم های آنجا نشسته بالاست. عصا دارند و کمر انحنادار و همراه؛ دخترها و پسرهایشان آمده اند ببرندشان دکتر، قلبشان را نشان بدهند برشان گردانند خانه. صدای سیم های سفید، نگاه پیگیر و سنگین آدم ها را بر می دارد می برد نه خیلی آنورترک حتی فقطی کمکی سبکترش می کند می گذارد بنشینم مثلنی بازی کنم چند دقیقه ای با گوشیم. حواسم آنقدرها پرتشان نمی شود اما، حتی اگر آهنگی که توی گوشم می ریزد پر از خاطره باشد...
دبستان بودیم. چشم های سبز و پوست تیره ای داشت و لاغرتر و بلندتر از من بود و یاد "ای تی" می انداختم؛ این ها را خوب یادم هست. اسمش اما، ابتدای اسمش حتی، هیچ خاطرم نیست. کندتر از ما می دوید و محتاط تر بازی می کرد. درگیر که می شد، شوت که می زد، زیاده که می دوید اصلنی یا، نفسش تنگ می شد. یادم هست که همیشه ی خدا از طرف راستش می رفتم سمتش توپش را بگیرم وقت فوتبال بازی کردن و دست هایم را جمع می کردم توی خودم که مبادا بخورد بهش، به قلبش. از خودش شنیده بودیم عملش کرده و برای من مثل شیشه ی نازک کریستالی بود که توی خانه ی "گ" پای میز گذاشته بودند و بلای جان فوتبال بازی کردن های خانگی من و "پ" بود. حالا که این ها را می نویسم، هیچ یادم نیست جای عملش را هم دیده بودم یا نه؛ رد یک بخیه ی خفیف اما پس ذهنم هست که نمی دانم خودم درستش کرده ام توی این سال ها یا واقعنی آن روزها دیده بودمش. هرچه بود، برای من عجیب بود و دروغ چرا، کمی ترسناک...
اتاق خنک است. دکتر را دوست دارم و داماد سیاه پوست فرانسویش را هم. همین دومی است که می آید فشارم را می گیرد یک دو باری و انگلیسی می گوید به پدر خانمش که فلان است و بیسار! شاید برای این است که می خواهد نفهمم فشارم بالاست، می فهمم قدر این چهار تا کلمه ی زپرتی را اما، نمی داند! حالا دکتر است که می آید طرفم و معاینه ام می کند و اخم می کند و آنقدرهای اولتر نمی خندد و پای شوخی های من حواسش پرت است؛ نگران است، می فهمم. به آن دکتر فرنگی جوانترک می گوید چه ها بنویسد و می رود تکیه می دهد به دیوار دستش را پشتش قلاب می کند نصیحتم می کند که سیگار نکشم، که نمی کشم؛ که الکل نخورم، که نمی خورم؛ که حرص، که جوش، که غصه نخورم، که عصبانی نشوم، که بی خیال باشم... و من لبخند می زنم، بیشتر و می خندم می گویم زیاد می خورم می شوم هستم... می گوید برای سنت خوب نیست این عددها و قول می گیرد که زود برگردم پیشش، خیلی زود. و من... قول می دهم...
خیابان شلوغ است، قدر عصر چهارشنبه های یک تابستان گرم. با "هفتاد و دو ساله" حرف زده ام و آرامم، کمش آرامتر از قبل صدایش. با "ن" حرف زده ام و نگران است و می ماند مثل همیشه و من اما شلوغش نکرده ام، بس که خودش شلوغی داشته دارد این روزها، این سال ها. نترسیده ام از عددها، نمی ترسم از این چیزها دیگر؛ دبستان خیلی وقت است که گذشته، و کودکانه هایی مثل تن نگرانم نمی کند. غیر از این باشد هم هنوز هیچ چیز آنقدرها ترسناک نیست، اصلنی نیست. بغض دارم فقط، زیاد؛ و به همه ی حسرت هایی فکر می کنم که دارم، که داریم؛ پس این سال های نه خیلی رنگی، پر خاطره ی نه خیلی خواستنی عجیب. و به این فکر می کنم که هیچ نمی دانم اگر یک روز یک نفر بیاید به من بگوید مثلنی هفت ماه، سه هفته، پنج روز و نیم یا دو ساعت دیگر بیشتر وقت نداری، واقعنی چقدر قبل آن "دیگر" را "زندگی" کرده ام؛ نمی دانم چقدر از خودم، از دوست داشتنی های لذت بخش کوچکم عقب مانده ام اصلنی... و این است که ترسناک می شود، خیلی ترسناک... .
پی نوشت: گوش کنید آهنگ "به این آزادی بخند" را از "جاستینا" و در تمامی لحظاتش منصف، مرد، زن باشید؛ گیرم یک دو جایی شعرش به گمان من بی راه و بی ربط و اشتباه حتی می رود.