من، کریستوفر، پانزده سال دارم...
پیش نوشت: و این مطلب، پاسخی است شادمانه به دعوتی دلچسب از "فراژیل"ی دوست!
"کتاب در خانه ی ما جاری بود" و این بهترین توصیف است از هوای کودکی من؛ از همان اولین کتاب کودکی ها که "ح" برایم خرید و حالا دیگر جلدش را که فشار می دهی صدای گاو نمی دهد، تا همین تمام جلدهای رج شده ی تاریخ تمدن "دورانت" که "م" دارد و هنوز هم باورم نمی شود عمر و حوصله ام کفاف خواندن حتی نیمشان را بدهد! و اما در بسیاری از این سال ها و هنوز، "رمان"ها را بیشتر از همه دوست داشتم؛ و درست در همین نقطه است که التماست می کنم تا ذهنت را از "مؤدب پور" و "گندم" بکنی و یادت بیاید که "عشق در سال های وبا" و "دریاچه شیشه ای" هم رمانند و دخترانه نیستند هیچ، حتی اگر زمانی اشکت را در آورده باشند!
بی مقدمه، در نهایت اطمینان و به هزار و هفت دلیل، پیشنهاد می کنم بخوانید "حادثه ای عجیب برای سگی در شب" را از "مارک هادون". کتاب من به نام "کاروان" و همت "گیتا گرکانی" منتشر شد؛ و حالا "افق" نشرش می دهد با ترجمه ی "شیلا ساسانی نیا" و من نمی دانم چقدر شبیه همند اما.
حالا و به عادت خوب این "چالش"ها، باید سری بچرخانم و دعوتی کنم از دوستانی که در تار و پود این خانه ریشه داشته اند، دارند و نیستند بعضی هایشان اما دیگر؛ و تو به این دعوت بی دنباله ی من بخند یک دل سیر... در نهایت امیدواری، دعوت من است از "مهتاب ساوجی" پر لبخند، که هنوز و بعد همه ی بغض ها، کشته شدنش را باورم نمی شود؛ از "آناهیتای دانیالی" کیک و عکس های تابستانی، که دیگر رد پاهایش را از برف پاک کرده؛ و از "سیاوش صمیمی"، که صندلی روی چرخ اتوبوس آبیش را برای تمام عمر اجاره داده است به من!
پی نوشت: در انتهای این خطوط، می خواهم تشکر جانانه ای کنم از وجود نازنین استاد جوان معادلات دیفرانسیلم در سال پایانی دوره ی مبهم کارشناسی؛ که به سبب نوع تدریس و محل نشستنش و هم اینکه امید مبسوطی به اصلاحمان نداشت، فرصت اتمام 3 کتاب مفصل، جدی و دوست داشتنی را به من داد!
عنوان با اشاره به نام قهرمان کتاب "حادثه ای عجیب برای سگی در شب"
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.