زخم های چهار ساله...

پیش نوشت: این پست کمی دیر است؛ بسیار بیشتر از کمی. گاهی همه چیز آنطور پیش نمی رود که انتظار داری و، جا می مانی می ماند خیلی چیزها پسِ اتفاق های ناگهانی. و همین است که پُستِ حالا، کمی، بیشتر از کمی، دیر است...

 

بله! تو هفت پشت که نه، بیشتر از این ها با من غریبه ای؛ اگر قصه از خونی باشد که توی رگ های جفتمان هست بود و مثلنی نبود که من تو را به اسم کوچکت صدا کنم می کردم و دست بیندازم می انداختم گردنت که "هی، فلان! دمت گرم!" و این ها. تو دورتر از این مناسبت هایی با من، بسیار دورتر از این اسم های آدمیزادی، سِمت های مثلنی. من اما... باورت می شود؟! باورت می شود هنوز بغض می آید چنبره می زند پس گلویم چنگ می اندازد بالا می آید پنجه به پنجه تا پشت چشم هایم و... باورت می شود هنوز صدایت همه ی دلتنگی های آسمان و زمین را حواله ی بودنم می کند؟! راستی، راستی تو هنوز هم همان جور شانه های پهنت را جمع می کنی سرت را پایین می اندازی گز می کنی اتاق را از این سر تا آن سرش دست هایت را روی لب هایت می کشی با خودت حرف می زنی یکهو می کوبی رویشان "آآآآآخ" کشدار تحویل جماعت می دهی؟... آه... هنوز باورت هست که "رنگ روح زندگی سبز است و فقط سبز"؟... نمی دانم، شاید دیوانه دارم می شوم و نمی دانم؛ تو اما، "اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی"، کمی، فقط کمی با من حرف بزن؛ کمی برگرد لعنتی و با ما حرف بزن؛ قدر یک چند تا "س" و "ش"، بغض های خانه خراب کن و تَق خنده های مردانه ات، همین... "که حرف، منشاء چشمه ی زلال محبت آدم هاست"...

 

پی نوشت ۱: و عمر عجیب زود می گذرد این سال ها؛ وقتی به همین سادگی روی زبانم می رود که "حالا دیگر چهار سال است که نداریمت عمو خسروی جان جانی"...

پی نوشت ۲: قلبی تنگ پسِ لبخندی ابری؛ ما به بدرقه ات تمام قامت ایستاده ایم "سمندریان" عزیز. سفرت آرام پدر.

گریز از سرزمین امن...

شلوغ است؛ قدر یک خیابان بزرگ دم ساعت هفت جمعه عصر. قدر آدم های منتظر تاکسی و اتوبوس و موتور. قدر آهنگ های قدیمی تر "نامجو" وسط این شهر بی در و پیکر. قدر فکرها، ناله ها، شکستگی های حالای من...

 

خیلی وقت بود که داشتمش؛ از همان عکس های اول باری که زمین یک دور دیگر هم چرخید و من اما رویش بودم که این شد آن بار. "ن" برایم خریده بود و توگردنی اش تا روی شکمم می رسید. آن عکس ها شاد بودند، رنگ داشتند، و من می خندیدم توی خیلی هاشان؛ انگارکی همان موقع برنده ی خوش شانس دو بال سفید شده باشم. آن عکس ها و من همینقدر شاد بودند...

 

هوا گرم است، بیخود است، زهرماری است. چند نفری جلوتر از من ایستاده اند، یکی دو تا دورتر؛ انگار کن یک مشت آدمیزادی را از توی ظرف برداری و، عین پاشیدن دارچین روی شله زرد، پَلایشان کرده باشی کناره ی خیابان. میخ شده ایم تا ماشینی، کسی بوقی بزند و توی یک ثانیه مسیرمان، قیمتمان را بشنود و بایستد، یا برود؛ معادله ی ساده. آن طرفتر دخترکی کناره ی خیابان را گرفته و آرام آرام و پا جلوی پا، گاه گاه سر کج و چشم نازک می کند به پنجره ی ماشین های قطار شده پشتش و می ایستد شاید آنی و زیر لب چیزی می گوید و باز قدم پیشِ قدم، آرام آرام؛ معامله ی ساده. هوا سنگین است، آسمان با این شهر پشت به پشت نشسته...

 

سال ها بود که چفتش باز نشده بود، گردنبند را می گویم. حمام و کار و ورزش و مهمانی فرقی نداشت؛ زنجیر نازک طلایی و پلاک کوچکش پیشم بودند، عزیزترینِ داشتنی هایم. عطر "ن" را داشتند برایم، عطر همه ی وقت هایی که گریه کرده بودم و انگشت هایش را فرو کرده بود توی موهایم، صورتم را توی بغلش. خاطره ی همه ی روزهای دور بود، همه ی ناامیدی هایی که مُردند، همه ی ابرهایی که رفتند، و منی که لا به لای آن همه برف، آن همه سوز، از آفتاب و آغوش "ن" زاییده شدم...

 

سَرم پایین است، پی آهنگ های آرام. اصلنی از آن اول باری که سردی چاقو روی گلویم نشست، خیلی از قصه ها عوض شد؛ صدای سازها پایین آمد، هوار آدم ها بالا رفت، نگاهم بیشتر چرخید، آسمان کمرنگتر شد، شب های خیابانی مردند، قدم هایم بلندتر شدند، پیاده روی ها کمتر، و من پیرتر. خیابانِ خانه ام لبریز آدم است و من، بی حواس و مطمئن و آرام...

 

ساعت نه شب است؛ روی مبل های خانه ی "گ" نشسته ام و صورتم را توی دست هایم مچاله کرده ام. چشم هایم می سوزند؛ اشک و خشم و نفرت، لرزه های بی اختیار بند بند تنم، و همه ی خرده ریزه های صبرِ حالا دیگر ناداشته ام است که از میانه ی مردمکان بی نورم بیرون می ریزد. ردّ باریک یک خون مردگی، نشانه ی بی روح یک لحظه ی سرد است روی گردن بی رمقم؛ همسایه ی خراش های مانده از پنجه های حریص آن گرگ موتورسوار. و این تصویری است که دیگر محو نمی شود؛ برق زنجیرک پاره شده ام میانه ی انگشتان کثیف هرزگی های این شهر و نگاه مسخ همه ی آدم های ریز و درشتش که آرام آرام به نداشتن هایشان عادت می کنند...

 

پی نوشت: و این آخرین بندهای خیمه شب بازی، پلاسیده ترین لبخندهای ماسیده و ته مانده ی ریشه های وجود یخ زده ی من است که از دل این خاک کنده می شود و در دستان عاصی باد، خیال یک ناکجاآباد دیگر را می بافد؛ خانه ای عاریه ای که از چاردیواری به یغما رفته ام دلپذیرتر است... 

 

عنوان برگرفته از کتاب "گریز از سرزمین امن"، ریچارد باخ

توت فرنگی، طعم تمام کودکان زمین است...

پیش نوشت: "گاهی سوار اتوبوس شوید، در ساعات خلوت ترش" و این یک پیشنهاد جدی است!

 

شلوار نارنجی پایش بود و یک بلوز نه خیلی کلفت سفید. با پدرش، روبروی من نشسته بودند؛ به استناد منطق شهری، سمت مردانه ی قوطی چرخدار...

گرمش بود؛ این را از غرغرهایش میشد فهمید و کِشِ سیاه چادر سفید گلداری که پدرش از گردنش باز کرد. از امامزاده صالح می آمدند؛ و فهمیدنش کار سختی نبود...

قدش به پنجره نمی رسید. دست تکان دادن های گاه گاهیش رو به سمت مادری که آن طرف زنانه تر نشسته بود هم دیگر تمام شده بود. حالا بنا کرده بود برود بایستد روی آن صندلی خاکستری سفتی که رویش نشسته بود تا نمی دانم کدام چیز جذاب این شهر را ببیند. حق داشت، حق دارند بچه ها که عاشق پنجره اند؛ کدام هفت ساله ای را می شناسی که از رصد باغ وحش کیفش کوک نشود؟! همین شد که چسب ها باز شدند و دخترک به تماشای آدم بزرگ ها مشغول شد؛ سوار بر جوراب های لبه توری سفید و با بسته ای شکلات در دست...

خسته می شوی، اصلنی ذات آدمیزادی است که از تکرار حتی دوست داشتنی ترین ها هم خسته می شود. خسته شده بود، آدمیزاد بود دیگر! با بسته ی رنگارنگ شکلات ها کلنجار می رفت و باز نمیشد اما. و کیست که نداند پدرها چه موجودات خوبیند، مخصوصا اگر زورت به باز کردنِ بسته، در، چفتِ خوراکی ها نرسد! حالا دید زدن باغ وحش مزه ی دیگری داشت؛ هندوانه ای شاید، شیرین حتمنی...

سیم های سفید توی گوش هایم بودند، همیشه ی بیرون رفتن هایم از خانه هستند. عادت کرده ام بهشان، به اندازه ی کوری به عصای سفیدش. صداهای شهر را خیلی وقت است که نمی شنوم دیگر، و این آغاز نفهمیدن های من بوده است؛ یا کمش، ابتدای غرق شدنم در دریایی که پیشترها فقط انگشتان ترسوی پاهای لرزانم را تَر می کرد...

چشمک های من و ریزخنده های او از همان اول های راه شروع شده بود، از همان قبل ایستادنش روی صندلی، از بعد نشان دادن نفری آن طرفتر و یادآوریش به پدر که "مامانمه"! و من، به عادت گاهه های زیادی از بودنم، بودنش را فراموش می کردم و غرق فکرهای لطیف و گاه عبوسم می شدم. تا همان آنی که دست های کوچک او به سویم دراز شد و نشانه ای بزرگ توی دست هایم افتاد؛ سقوط چکه ای ستاره از آسمان در دل ساکن یک مرداب دل باخته به نیلوفرها. و بغض، به همین راحتی، به همین دلچسبی قلب و روحتان را فتح می کند...

شکّی نیست، که هر چیزی یک نشانه است، هر چیزی؛ حتی یک شکلات توت فرنگی با زرورق صورتی...

 

عنوان برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است"، عرفان نظر آهاری