دست های دراز...
پیاده می شوم و "پ" بوق می زند و گازش را می گیرد، گاز ماشینش را و، من می مانم کناره ی اتوبان؛ من و یک کوله و یک بطری آبِ نیم خورده و سیم های سفیدی که می روند می کنمشان توی گوش هایم و، شهری که به آنِ فشار یک دکمه، غرق در موسیقی می شود...
پیاده رَوی را دوست دارم، کنار خیابان ها، "پیاده" رُوهای مثلنی؛ آن جایی که درخت ها کَمکی بیشتر دوره ات کنند را بیشتر، کلاه که دارم بیشتر. فکر کردن را هم؛ لا به لای دود و زبری و هوار این شهر، وقتی "نُت" به "نُت"ِ گام هایم را هماهنگِ هر گامِ یک "نُت" از سازی می کنم. دوست دارم ساعت های غروبم را، وقتی منم و کلاهی و حجمی بنفش، و غبار لطیفِ خیال بافی های "موزیکال". دوست دارم گم شدن و ندیدن این شهر را، این شکلِ زمانی که تویش قدم می زنم...
کوچه خلوت است و نه خیلی تنگ، اگر ماشین های "پارک" شده در دو سمتش بگذارند. سر بالایی است و "هِن هِن" می اندازدم؛ نه خیلی زیاد. کوله سنگین است و، عرق خیس می کند پیشانیم را و باد، خنکش. خوشانِ نبودن این شهر... و دخترکی که به سختی از روی جوی آب می پرد و نمی پرد پایش سُر می خورد یک آن و نزدیک می شود به سقوط و چنگ می زند به سردی آهن ماشینی و نگه می دارد خودش را اما سخت و، تن سایه می کند به مکعب های فلزی چفت شده کنار هم و سپرهایشان و، می تکاند مانتویش را پس از عبور و... منی که رد می شوم خلاف عبورش و... دخترکی که باز می پرد میانه ی پیاده رو و می رود خلاف من و می تکاند هنوز خودش را و... منی که یخ می زنم...
خانه آرام است؛ "ن" خوابیده و "آ" سرگرم "آکادمی" است، من خیره به سقفِ تاریک، تاریکی؛ منِ تحقیر شده ی هراسناک.
حتمنی این اول باری نیست که شکلم رفته است به ریخت یک آلتِ مردانه ی تشنه؛ به محرکِ نقطه ی ترس و هشدار دخترکی تنها، در کوچه ای خلوت. حتمنی اول باری نیست که همه ی خجالت می شوم پای مردانگیم، مرد بودنِ این تباریم، چندش آورم. حتمنی... حتمنی اما... حتمنی اول باری است که پشتم می لرزد از سرمای بورانِ "نگاه"های مردم این شهر؛ و حق و حقیقتی که بهشان می دهی و تویشان هست... و دلهره ای که از کنار هم بودن که نه، راه رفتن کنار هم دارند حتی، داریم حتی؛ راه رفتنی بندِ لحظه، و در خلاف هم حتی...
پی نوشت: بعضی وقت ها هست که می آید و می آیی حرفی بزنی پایش و لال می شوی اما، بس که عمیق است و قلبت را مچاله می کند و، این هیچ دخلی ندارد به اینکه چقدر نزدیک بوده گروه و نژاد خونش یا فاصله اش به تو یا اصلنی لمسش کرده ای یا نه آن چیز یا کسِ حالا دیگر "نیست" را؛ "هست" را و "ندیدنی" را. و نبودن "جابز"، بودنش و جور دیگر بودنش حالا، از آن وقت هاست برای من... و راستی، آدم های نازنین دارند زودتر از قبل ها بارشان را می بندند این چند وقت یا فقط نگاه من است که حواسش را بیشتر جمع کرده پی بار بستنشان؟...
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.