اسباب کشی...

باید می دانستم، که اینجا "امن" نیست! باید می فهمیدمش، همان موقع که "علائی" گفت و من نفهمیدم؛ گیرم بهانه های ما یکی نبود و نباشد اصلنی شاید. باید می دانستم برای هیچ کس و کارش مهم نیست آنهمه خاطره ای که توی چاردیواریش داشتم، دارم؛ که به هیچ جایش نیست گندی که به تمام قاب های آویزان از دیوارهای سفید آرامش، دنیای آرامم زده!

این آخرین پست من است در سرزمین جفنگ "بلاگفا" و پسش، کوچ بی درنگم است به دنیای چیزهایی که کمش فقط "فیلتر" شده اند و صاحبانش هنوز "احترام" را می فهمند اما. و تو، همسایه ی جان من در همه ی این سال ها، کاش فراموشم نکنی و با من باشی، خوب و نزدیک، مثل همه ی روزهای عزیزی که گذشت و از "سرور"های منحوس این بلاگستان نکبتی پاک شد و از حافظه ی من نه اما... .

 

پی نوشت ۱: میخوانمتان، بدون تردید و با لذت و افتخار.

پی نوشت ۲: اگر دوست می داشتید و حوصله، اینجاها ساده پیدایم کنید:

فیس بوک: facebook.com/mirsanjari.arash

اینستاگرام: arashmirsanjari

بلاگسپات: ey-nazdik.blogspot.ae

ایمیل: mirsanjari.arash@gmail.com

از سوگواره ی "ساوجی"- فصل پایانی...

خبر کوتاه بود؛ "کشته شدن دانشجوی دختر ایرانی در ایتالیا". و اسم هم، "مهتاب ساوجی"...

بهت زده ام. پای صفحه ی درخشان گوشی خشکم زده است. چند پایگاه خبری، یک دو تا عکس از چهره اش گذاشته اند و مثلنی دارد تویشان می خندد. عجیبتر این است که صورت "ساوجی" را مادام خواندن وبلاگ و بعدترها سایت شخصیش، هیچ گاه ندیده ام. یک عکس هم از مظنونین اضافه می شود؛ دو تا هندی، همخانه هایش که حالا بازداشت شده اند و می گویند آن ها نبوده اند که خفه اش کردند و فقط جسدش را توی چمدان چپانده اند برده اند تا "ونیز". چه فرقی می کند؛ "یک نفر آن ور دیوار مرده، یا کشته شده، و دیگر نیست" و این است که فرق می کند. حس غریبه ای است حوالی چشم هایم و گلویی که خشک شده و فکری که کار نمی کند؛ اینکه تو یک آدم را می شناسی فقط به واسطه ی نوشته هایش؛ با زندگیش درگیر می شوی و اتفاقاتش را دنبال می کنی، فقط به ارتباط قلمش؛ و با او به قتل می رسی، به خبررسانی خبرگزاری های غریبه.

خاطراتم از "ساوجی"، یا بهترش، از نوشته های "ساوجی" زیاد است؛ از فیلم های ریز و درشت و نقدهای خوبش بر آن ها، تا راهنمایی های بی دریغ و دوستانه اش پای تلاش من برای نمایشنامه نویسی، تا آن 88 عجیب و جسارت هایی که داشت، تا همه ی خاطرات کودکیش از باغ ها و سفرها و ... می دانی، تو با وبلاگ یک نفر زندگی می کنی، و هر چه این وبلاگ ها بیشتر باشند و بیشتر با بودنشان گره بخوری، زندگی های موازی بیشتری را تجربه می کنی. بسته شدن یک وبلاگ برای همیشه، قطع رگ های سرشار از کلمه ی آن زندگی است. و کدام ما است که تجربه اش را نداشته باشد! ولی این بار، اول باری است که نه فقط کلمات، که نویسنده، که همسایه، که دوستی می رود، نیست می شود، "به قتل می رسد"، و تمامی تار و پود این رابطه ی مجازی، این کلمات سحرانگیز، پنبه هایی زده می شود لا به لای هوایی غبار گرفته و منگ، در التهاب دقایقی که از شدت بغض و بی اشکی، یخ بسته است...

یادش سبز، آنچنان که دوست می داشت و مهربان بود...


پی نوشت: این "سوگواره" از خیلی قبل ترها می آید؛ از پاییز، و نوشته ای که "ساوجی" توی وبلاگی گذاشته بود که حالا دیگر نیست؛ خیلی وقت است که نیست... اگر حوصله نکردید خواندنش را ایرادی وارد نیست، که فقط مرور هذیانی خاطراتی است محض حالا دیگر نبودنش...

عصر یخبندان...

پیش نوشت: که حتی "عشق"، حتی عشق هم از "آرزو" زاده می شود...

دنیا پیش می رود، سریع تر از آن چیزی که می رفت، که باید برود اصلنی شاید هم. و این خیلی وقت هایش برای من دردناک است و اما این دلیل نمی شود هیچ که بیایم تو را بنشانم کنار دل گرفته ام توی این سر شب زمستانی از همه ی آن چیزهایی بگویم که کلافه و خسته ام می کنند. حوصله ام کن اما، یک دو تا چیز کوچک بگویمت زود بروم تند دراز بکشم آرام توی غار ساکتم باز...

ماه هاست که فکر می کنم، که فکر می کنیم به هدیه ی تولد پسرکی نوجوان و هیچ، مطلقا هیچ، دقیقا هیچ چیز به ذهن روی هم ریخته مان هم نمی رسد حتی! خیلی کمِ قصه اش می رود می رسد به جیب نه خیلی پر و پیمانمان و کمترش بند تفاوت سلیقه و نگاهمان با اوست و زیادترش اما، خیلی بیشترش می رسد به "داشتنی ها"یش؛ اینکه هیچ چیزی نیست که تناسب دو تای اول را حفظ کند و هم به جیب ما بخورد و هم به سلیقه ی هر چندتایمان و او نداشته باشدش اما! هیچ چیزکی نیست که آرزویش باشد و چند شبی خوابش را ببیند مثلنی... و این می شود که دنیا چرخ می خورد می زند در یک سرگیجه ی مدام برای من، یک ترس نیم خیز سرد زیر پوست نازک گردنم...

نمی خواهم سرت را درد بیاورم روده ی درازم را پهن کنم پیش بغلت نجابتت را دست بگیرم بگویی گربه ی بی حیایی هستم پای در دیزی، نه! اما تو که می دانی "ترس" چیست؛ چه بی صاحب چیزی است وقتی می افتد بیفتد به جانت. یخ می زند آدم سرش ولوله می گیرد لرز چنبره می زند به دست و پایش فکرش را می برد به خواب و تو هی باید حرف بزنی بزنی نگذاری خوابش خوابت ببرد برود بروی دم مرگ... که ترسناک است دنیای آدم های بی آرزو، بی رویا. آدم هایی که شاد نمی شوند و همه چیز یک چیز است توی نگاهشان و فقطی یک "داشتنی" دیگر است لا به لای باقی چیزهایشان... هولناک است فردای دنیایی که جای حال خوش "آرزو داشتن" و "آرزو کردن" را، تا سر حد تهوع، با "رفاه" پر می کند...

فرمول های نخی...

آدمیزاد جماعت عاشق می شود، کمش یک بار، استثنا هم ندارد؛ داشته باشد هم در کلیت ماجرا فرقی نمی کند، آدمیتش می رود شکل سوال می شود فقط! حالا مثلنی یا کوچک است و زلف به باد ریخته ی دخترک همسایه دلش را می برد و چشم های خمار فلان بازیگر سینما؛ یا نوجوان است و لا به لای عطرهای خیابانی، یکی را می چیند محض شب بیداری های پای کتابش؛ یا بزرگتر است و نقشه های بزرگسالی لوس می کشد هی هی و این آخری کلنی بی ربط می شود به آن دوتای قبل، اگر به فراموشی کودکی مبتلا باشد آن نفر!

اتفاقنیش این است که آدمیزادی دوست هم می شود با آدم های دیگر، یا درخت و آب و لواشک هم حتی؛ از قرار، دوست داشته می شود حتی هم! گیرم که حالا یک جاهایی هم به کاهدان می زند و بد می آورد، که چه؟! عوضش یک وقت هایی به انبار شکوفه های یاس می رسد هم مثلنی!

این ها را گفتم، بگذار یک گوشه بماند، هیچ! اصل ماجرا این است که اتفاق از آنجایی شروع می شود که عشقبازی یا دوستانه های تو تماشاچی داشته باشد؛ اصلنی یک عده بدانند تو یک جور دلبستگی داری به آن نفر درخت آب لواشکی که هی تا میبینیش برق می زند چشم هایت و میدوی که پیشش باشی باشد پیشت. مصیبت است آن ثانیه ای که مردمان تشخیص ندهند تو "عاشق" آن نفری یا "دوست"ش داری زیاد، دوستش هستی نزدیک، دوستت هست واقعنی. "فشار" و "کشش" بی انتها می شود و تو بسیار باید جنست خوب و جور باشد که در نروی، نه از کوره و نه از جا! "آنالیز" اتفاقات دنیا همینقدر "کژتاب" است بعضی وقت ها، بدان!

 

پی نوشت ۱: آدم ها "تشخیص" می دهند و این چیز خوبی است خیلی وقت ها، حتی اگر اشتباه باشد؛ حادثه از روزی آغاز می شود که تشخیص "اشتباه" باشد و "شانس"ی در خانه ات نخوابیده باشد!

پی نوشت ۲: "باید از درخت ها باشی، که این گونه پاییز را به موهایت آورده ای"-گروس عبدالملکیان

 

اتاق اعتراف...

"... خلاصه اش این که حالش خوب نیست هیچ اصلنی؛ همه چیز خوب است و کمش بد نیست آنقدرها و کاری است که پیش می رود و درسی است که رو به آخر سُر می خورد و منی است که خوب نیست اما و نوشتن، خواندن، زندگی را گم کرده انگارکی و هر آن به شبی بارانی فکر می کند که زیر پنجره ای ساز بزند، خیس بشود، پنجره بسته بماند... منی بمیرد، منی کشته شود... منی که می ترسد از اتاق های تاریک و سرمایی که در راه است... منی که شانه هایش افتاده روی بند، رختاویزهای باران خورده ی بی حوصله و مرده... حالش خوب نیست... و بیشتر از همیشه دورتر می شود از اشک های واقعی، شادی های واقعی، واقعنی های واقعی... منی که به حال خرابش معترف است، آن هم پیش تویی که از خودش وامانده تری..."

از اتاق مشبک چوبین بیرون می آید و هق هق کشیش را می ریزد توی کاسه ی پیرمردی نشسته پای چارچوب کلیسا و کلاهش را می گذارد روی سرش و... آغاز لبخندهای رنگ پریده ی گاه گاهی می شود میانه ی چهره ی مجسمه هایی که از برابرش عبور می شوند، عبور می کنند...

 

پی نوشت ۱: حوصله کنید و قصه ی این بچه ها را بخوانید، تلخ است و حوصله کنید اما. می شود جمع شوید حتی اگر تنها و دو بودنش سخت است؛ حوصله کنید و جمع شوید و سیاهه های روزگارشان را کمی رنگ بزنید و به آینده ی مبهمشان آفتاب که نه، اندکی عطر نور بپاشید.

پی نوشت ۲: بشنوید "آب طلب نکرده" را از "همای"؛ از لا به لای آلبومی که تک به تک آوازهایش دلنشین است.

پنج تابستان بورانی...

می شود شده است پنج سال؛ پنج سالِ فیلم های تکراری و آه کشیدن های ما و "س" ریختن های تو توی هوا و ضعف رفتن های دل مچاله مان، پنج سالِ دلتنگی، پنج سالِ سنگی لعنتی که حالا دیگر پر است از خاطره ی بغض های وامانده مان توی بهت، واماندگی های یخ بسته ی تابستانی.

می شود شده است پنج سال و این بار، خاک سرد نبوده است هیچ انگارکی. نبوده آنقدر که یادمان برود شیرین شکیبای شهرمان را یک روز غروب پای بی هوایی حواسمان دزدیدند بردند ناکجای ندیده مان "عمو خسرو"ی جان جانی...

جایت اینجا خالی است... یادت اینجا پر است و سبز است و عزیز، آنقدر که هنوز خاک بر نشان مزارت ننشسته است دقیقه ای حتی... خوش حال باشی کاش، خوش حالتر...

و فقط تو می دانی که باران از کجا آغاز می شود...


ادامه نوشته

کسوف...

و تو فقط به من بگو که چطور راضی می شوی شکم بلورین زنت را تیغ بیندازند، خون و درد و ردّ سنگین چاقوی داوطلبانه نصیبش کنی و سر آخر، سرت را بالا بگیری که "پدر" آن بچه، "مرد" این زن از هوش رفته ی غرق در مسکّن های جهنمی تویی! گیرم حتی نطفه ی آن بچه را یک شب بارانی، لا به لای عشق بازی های تبدار و ملحفه های به هم پیچیده بسته باشی... تو چطور راضی می شوی آن همه عشق را اینهمه خودخواه بُرش بزنی "مرد"؟!...

کمی آن طرف تر از روبرو...

پیش نوشت: "ماهی قرمز نخرید!" که آزادی، آموختنی است و بچه ها را شما آموزگارید.

 

بیا! بیا بنشینیم یک کمکی روی گل های ریز این قالی قدیمی، همین طور که ریزریزک برف می بارد از آسمانِ بالای سرمان، پچ پچک کنیم زیر گوش های هم از آرزوهایمان بگوییم کوک شود خوشیمان.

اصلنی بیا برویم مقدارکی دورتر از سال بایستیم، آمدن و رفتن فصل ها را بگذاریم آن طرف بهانه های دوبارگی و هر کداممان یک کاسه ی لعابی شُله زرد داغ بنشانیم روی پاهایمان همین طور که مزمزه اش می کنیم، یک دو تا آرزو که نه، رویای دور و نزدیک بگوییم با هم؛ از آن ها که به عادت نرفته اند هنوز و خیالش با شب و روزمان گره خورده اما...

با دارچین این خط خطی ها را رویش می کشند دیگر، نه؟!...

... ها! داشتم می گفتم! خلاصه اینکه بیا غلت بزنیم این سر تا آن ور رویابافی های به هم تنیده مان را بگوییم از قصه هایی که توی کله مان مانده هنوز و دوستشان داریم زیاد.

مثلنی از این بگوییم که کاش یک صبحی باشد که وقتی بیدار می شوی بدانی همه ی اراجیف بند شده به حساب و عدد و دهان، از دایره ی تنگ و تاریک همه ی نظام های آموزشی نم گرفته ی دنیا پاک شده اند و جایشان درس تخصصی همه ی مردهاست پرورش گل سرخ یا درخت بید یا پیله ی پروانه، پروژه ی پایانیشان باشد باغکی درخت گیلاس باران خورده غرق در هاله ای ابری! واحد اختصاصی همه ی زن هاست قصه گویی در نیمه شب های ماهتابی، به انتهای پروژه ی هفت شب داستان خوانی برای فرزندی که خودشان یا کسی آبستن است...

ماه را ببین! آبی است!...

... خب! این ها رویاهای من بودند، نه برای سال و سال ها؛ رویای منند برای سیاره ای تازه، جهانی دیگرگون، شانه به شانه، تن به تن بهار...

بهارت تازه، آفتابت طلایی و دنیایت پر رویا همسایه، دوست، همخانه ی من...

 

پی نوشت ۱: چه می دانم! اشکال من است یا این دنیای پرِ دیواری که برای خودمان ساخته ایم نمی دانم؛ فقط حواسم می گوید این چیزها سخت نیستند، نیستند از سر شکم سیری و این ها؛ که باورم است باور همین دو رویای ساده، پایان همه ی جنگ ها و تیرگی هاست؛ یا کمش می تواند باشد... همینقدر کودکانه. اگر باورشان داشتی، تو هم پای هفت سین سبزت خیالش را بباف، با همه ی آن رنگ هایی که دوستتر داری.

پی نوشت ۲: آرزوهایم فرق زیادی با این چند ساله نکرده اند، که هر سال پررنگ تر و دست نیافتنی تر هم شده اند حتی. بگذار بهشان گیره کنم آرزوی بی هفتگی را اما؛ اینکه 92 برایت فارغ از روز و ساعت و زمان بگذرد، دور از عددهای بزرگسالی؛ بس که خنده نشسته باشد روی لب هایت و توی چشم هایت، کنار دلت.

پی نوشت ۳: عید، وقت کیف کردن است؛ و این یک "باید" بزرگ است توی این قطحی شادی و چکان های قطره ای خوش حالی، خوش بختی. یک "واجب" بی تردید است محض همه ی تنگ چشم هایی که تاب دیدنش را ندارند از ما، در ما. کلی وقت داریم، غصه می خوریم و می خورانند بهمان هم به کفایت حتمنی؛ این چند روز را اما بیا به خودمان مرخصی بدهیم و رژیم بگیریم خوردنش را!

پی نوشت ۴: من اهل کتابخوانی های بلند عیدانه نیستم، دوست دارم ولو بشوم توی یک ایوان آفتابی و یک کتاب لاغر را بچشم، کناره ی آبنبات های چوبی رنگی! محض همین است که می گویم "آئورا" را بخوانی که معرکه ای است از "کارلوس فوئنتس" و ترجمه ی "عبدالله کوثری" به همت "نشر نی"؛ که می شود یک نفس بخوانیش و تهش، عمیق نفس بکشی، بس که آب شدن آبنباتت را نفهمیده باشی!

یک، دو، سه، چهار، هوپ!...

"ن" برایم گفت؛ که "ف" و "م" و چند نفر دیگر برایش از همتی حرف زده اند که دارد بین مردم راه می افتد و افتاده است اصلنی که هیچ قلم آجیل شب عید نخرند برای سفره ی "هفت سین"شان.

همین طور که دراز به دراز کف اتاق هویج سق می زدم، ابروهایم را بالا انداختم که "واقعنی؟" و سرم را تکان دادم که "محض چی؟!"

گفت نشانه ی حمایت از آن عده ای است که نمی توانند بخرند و بخورند، گفت مبارزه ی خاموش است با آن عده ای که دارند و گران می فروشند. گفت گفته اند داریم ایستادگی سالم نمادین می کنیم و چیزهایی شبیه به این! پرسید "تو میگی ما هم نخریم؟"

ته هویج را دوست ندارم؛ آن جایی که نارنجی ها تمام می شود و سبز می دود تویش! بس که مزه ی کال می دهد تلخ می کند دهان آدم را؛ دوستش ندارم و پس گذاشتمش توی پیش دستی سفالی کمی آن طرفتر و آرام گفتم "معلومه که می خریم؛ خوب هم می خریم!" نگاهش کردم و لبخند زدم...   .

"ن" حرفم را می فهمد، مرا بزرگ کرده و می دانم حرفم تفسیر لازم ندارد وقتی آنطور نگاهم می کند، می فهمم بیراهه نرفته ام توی نگاهش. اما شما که مرا نمی شناسید؛ اصلنی شاید آمده باشید گذری این صفحه را باز کرده باشید و این چند خط را خوانده باشید و نثار هفتاد پشتم کرده باشید هرچه به حافظه تان رسیده است! پس این چند خط را با شما می گویم، با شمایی که شاید مرا نشناسید و چه خاک ها که بر سرم نکنید!

بله! من آجیل می خرم! چون به همسرایی مضحک آدم هایی که در صف پیش خرید چندین برابری آهن پاره های ایران خودرو هنوز هم یقه ی هم را می درند، مشکوکم؛ چون از نگاه مهربانانه ی زودگذر قشری که در پی شایعه ی قحطی، قفسه های بی رنگ و لعاب فروشگاه های زنجیره ای را پارو می زنند، ناامیدم؛ چون به برکت انگشتان هرزه ی مردان تیزی به دست وقیحم، حیرانم، می ترسم؛ چون در عجب نقص حافظه ی حتی کوتاه مدت تاریخیمان، اجتماعیمان، هنریمان، سیاسیمان، ورزشیمان، در ضایعه ی نخاعی فرهنگ همدلیمان مانده ام، به تقارن بی نقص افتادگی خری آبستن در باتلاقی متعفن! به همه ی این دلیل ها و هزار و هفت تای دیگر است که دیگر هیچ طعم شور دلپذیری را از خودم دریغ نمی کنم؛ بس که یادم رفته اصلنی کدام شیرینی را واقعنی بیشتر دوست داشته ام وقتی پیاده راه می رفتم توی شب های بدون ترس خیابان های شهرم، خانه ام...   .

حرف هایم تمام است. حالا با خیال آسوده، خاک هایت را بر سرم بریز! من جایش یک مشت پسته ی فرد اعلا می ریزم توی جیب هایت تا تو ببری بدهی به آن کسانی که باور داری گرم های نخریده ی آجیل های ما دردشان را دوا می کند و هیچ خبری هم ندارند حتمنی از پیوستگی بی انتهای ایستادگی هامان در پیش خرید سکه های بانکی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز و عوضش، بگذار من یک دو سه تا بوق بزنم به افتخار ملی گرایی غبطه بر انگیزت؛ وقتی سوار آن ماشین به باد بندِ چینی، دخترکان بزک کرده ی غمزده را برانداز می کنی و چوب می زنی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز جانم؛ من اما به تو می گویم که بی خاک، هیچ چیز جوانه نمی زند؛ جز گیاهان مردابی، ریشه دوانیده در آب و غرق شده در سکوت...   .

 

پی نوشت: پیام آوران واقعی آن هایی هستند که کتاب های ناب را توی دست آدم ها می نشانند. اگر حوصله ی خیال بازی دارید و از آن دسته دیوانگانی هستید که محض سه صفحه از یک کتاب، سه هفته در سیاره ی دیگری سیر می کنید؛ شما هم پیش نهاد" هفتاد و دو ساله" را جدی بگیرید و به توصیه اش محض خواندن "مرگ غم انگیز پسر صدفی" گوش کنید؛ تکه کهکشانی به قلم "تیم برتون"، ترجمه ی "احسان نوروزی" و همت "انتشارات حرفه هنرمند".

صید شاه ماهی...

قبل چند خط کوتاهی که می خواهم بنویسم و تو هم حوصله کنی شاید پای خواندنش، یک دو سه تا چیز هست که باید برایت بگویمش که بیراهه نرود شکل حرف هایم و جانب نگیرد از کسی یا چیزی؛ منصف بماند قدر فهم نگارنده اش.

اولینشان این است که من یک طرفدار پر و پا قرص "آتشین" بوده ام، "فائقه"، "گوگوش"؛ به هزار و هفت دلیل که اینجا گفتنشان پوچ است. می گویم بوده ام، چون دیگر نیستم! نیستم چون جز یک صدا که مرا یاد خاطرات خیلی خوب روزهای دور و نزدیک می اندازد، چیز دیگری برایم ندارد؛ نه انصافی، نه نگاهی، و نه حتی موجودیت حزن آمیزی که هماره حس می کردم پای نبودنش گریبانمان را ول نخواهد کرد. هنرمند قله نشین روزهای نه خیلی قبل من، به لطف دلبرکان نوپای حلقه زده به دورش، حالا دیگر به ردای پیامبران بی مانندی در آمده که معصومیتش را خودش پیش از همه به باور نشسته است؛ خدازاده ای طلانشین!

دومینش این است که "آکادمی" برای من یک "شو"ی تلویزیونی است، یا کمش اینکه اینطور بوده است! یک نه حتی "کالج"ی که گاه به گاه و از سر فقر ترحم انگیز سیمای رو به اغمایمان، وقت می نشانم پایش و همراه سناریوهای از پیش نوشته شده ی شاید قابل پیش بینی اش حتی، پا به پا می شوم. یک سریال تلویزیونی است که گپ های بی حوصلگی و درماندگی آدم را پر می کند وقت های کلافگی از عمق و فکر. این را گفتم که بدانی میانه ی شرکت کنندگان منتخبش، جانب کسی را نگرفته و نمی گیرم. این نیست که بگویم فرقی ندارند با هم برایم، حتمنی دارند، صدای کسی بیشتر به دل بعضی می نشیند و این طبیعت آدمیزادی است خب؛ حرفم بالا نبردن پرچم و هوار بی هوای شعف است، همین!

از اینجای حرف و سوالم رو به شماست خانم "آتشین"، یا به عادت دوستداران مقرب دخیل بسته به درگاهتان، "خانم گوگوش"! من فارغ از ردیف های آوازی مرسوم و تکنیک های نوازندگی با شما حرف می زنم، که نه سوادش را دارم و نه حوصله اش را؛ که اصلنی مگر موسیقی شما را اینطور شنیده ایم و دوستتان داشته ایم یک عمر؟! و به گمان کوتاه این سال های نادانیم، حق هواخواهیم باشد کمش این یک سوال صریح و صاف:

"به افتخار فتح کدام قله ای از برندگان که نه، منتخبین سال های پیشتان خود را محق می دانید که اینچنین اشک چند جوان گره خورده به ستاره های قلابی اعجازتان را عرضه کنید؟ به مجوز کدام منت بی بدیلتان است که اینچنین روان آرزومندشان را قربانی حرارت برنامه ی بی هویتتان می کنید؟ به کدام حقی اینچنین محقید؟!"

 

پی نوشت ۱: عصبانی نیستم، بیشتر و پیشتر از این ها دلگیرم؛ از شکست آرامشی که کشوری بیگانه یک عمر به فرزند زاده شده در خاکش می بخشد، امنیت و عدالتی که می آموزدش و من، ما، حتی هنر نیم بندمان، در چشم بر هم زدنی خاکش می کند؛ گیرم برای چند دقیقه حتی، چند روز، به مسخرگی خاطره ای در سال های دور...

پی نوشت ۲: "فراموشی" عادت مردمان سرزمین من است؛ عادتی که کمش این یک بار ترک شد و به مددش، آوازه خوان سی سال نشسته بر سکوت، به حق از نو آغاز کرد. اما عجیبتر آن است که فراموشی به دست نیامده از حربه های یک "سیستم" پس از سال ها، به ناگاه و در کمتر از سه سال، به بی تفاوتی و گاه انزجار حامیان خوش حافظه ختم می شود؛ این است معجزه ی رسانه و هم دوستانی که مدح را جای آینه می نشانند!

ابرهای رنگی...

فاصله... فاصله... یعنی تو می گویی فاصله هست بین مرگ، بین زندگی؟ بین مرگ، بین تولد؟ بین گریه تا گریه یا؟ یعنی مثلنی اینهمه که تو بیایی بگویی این یک "مرز" است و این ها؟ اومممممممم، یعنی شبیه رنگی باشد که خشک شده روی بوم و آدم بیاید بغلش یک رنگ دیگر بزند خیالش راحت باشد از این که توی هم نمی دوند؟ یعنی "خط" باشد بینشان؟ یعنی تو می گویی هست چیزی شکل این؟

راستش این است که برای من اما هیچ وقتش این طورها نبوده اصلنی! یعنی همیشه ی خدا یک رگه ی آبی رنگ بوده انگار که دویده توی صورتی کم رنگ؛ یک دُم کشدار از رنگ که پای چسبیدن سر قلم مویت به صفحه ی سفید، می آید دستش را دراز می کند صورتیِ تَر مانده روی کاغذت را لمس می کند می رود تویش ابر و بادی می شود و پخش و پلا، قشنگ! و خب، نگفته معلوم است که این رنگ ها ثابت نیستند هیچ وقتِ یک روز ساده شاید حتی! زرد و سفید و بنفش و سرخ و سیاه و یاسی می شود باشند و سبز و سبز هم!

اصلنی حرفم همین است؛ این که فاصله از مرز شروع می شود، مرز از شک، شک از حادثه، حادثه از ترس، و ترس از مرز! توی همه چیز، همه جا، همه جور!

دیگر ولش کن این اراجیف من را و بیا از این گلوله های برفی پف کرده بگذار گوشه ی لپت آن هویجک را فرو کن جای دماغ این آدم برفی در آستانه ی لبخندمان که دیگر وقت دراز کشیدن روی ابرهای نشسته بر زمین است! هوم؟!

یلدا بازی...

 

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد                          که بستگان کمند تو رستگارانند

"سیم های رنگی" یا "ممنونم آقای گراهام بل!"...

یک وقت هایی هست که باد می آید، که طوفان می شود و برق می زند آسمان و، دورید اما از هم، زیاد... و همه ی این فاصله می شود فقط سیم های تلفن، صدای ترسیده ی آن سوترِ یک نفر پای گوشَت، خوابالوده و آرام؛ و صدای خانگی تو، زمزمه، زمزمه... و این می شود که تو دقیقه به دقیقه بیدار می مانی و به نفس های آرام آن طرف خط گوش می دهی و به چشم هایی فکر می کنی که هر آن گرمتر می شوند از خواب، خالی تر می شوند از ترس... و این می شود که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت دیگری زندگی تو شبیه یک شب پیشتر و شب های پیش از آن نمی شود؛ که تو آبستن حرارت صدایی شده ای که بارداریش روزها، سال ها، عمرها طول می کشد...

سرزمین های گرگ و میش...

پیش نوشت: این پست، پاسخی است به دعوت خلاقانه ی "فوبیک" برای پیوستن به بازی "کلیپ سازی"؛ و نگارنده اعتراف می کند که هیچ چیز از فیلم سازی و اصطلاحاتش نمی داند!

 

کلیپ من از تاریکی آغاز می شود، از یک صفحه ی سیاه مطلق، که آرام آرام جان می گیرد. تصویرِ محو میانه، یک درخت پیر بزرگ است با شاخ و برگ های پهن شده توی هوا؛ آنقدر که از تنه اش چیز زیادی معلوم نیست. انبوه ترین درختی است که می شود تصورش کرد...

تصویر کم کمک واضح می شود. درخت، شفاف و سبز است حالا و خورشیدکی آرام آرام از سمت چپش، چپ تصویر، بالا می آید؛ بله، این ابتدای یک طلوع است...

خورشید که کمی بالا آمد، "ریتم" گذشت تصاویر تندتر می شود؛ ابرهایی که توی آسمان هی جای هم را می گیرند و سایه هایی که نیامده می روند و تصاویری که مقطعی عوض می شوند، یک چیزهای شلوغ نامفهوم، قدر زمان نور یک "فلش" یا باز و بسته شدن "شاتر" دوربین های عکاسی؛ نمای باز آدم ها از بالا، سقوط قطره های آب، اسلحه های آتشین، بوسه های ازدواج، اشک های گرم، بادکنک های رنگی، دخترک بلوند چندساله ای که آبنباتش را لیس می زند، عشق بازی و برهنگی، تخته ی سیاه و عدد و تخته پاک کن، شالیزارهای فراخ، ماشین های بازی چوبی قطار شده پشت هم، زایمان یک زن، پرواز لک لک های جوان، پرتاب موشک های فضاپیما، ویرانه های زلزله، رقص های دسته جمعی، تلویزیون های برفکدار چیده شده روی هم، توپ فوتبال، نوزاد به خواب رفته، انفجار، سیب، فوت دسته جمعی شمع های چیده شده روی کیک، "ای تی"، بلعیدن گلوله های برفی، "ایفل" در آسمانی ابری، شکوفه ریزان درخت های گیلاس... تصاویر روشنند گاهی، نور دارند حسابی، سیاه سفید و غمدار می شوند، کند و تند اتفاق می افتند و... و لا به لای همه ی این ها، خورشیدی هست که پس یک درخت پیر انبوه، آرام آرام بالا می آید...

تصاویر آنقدر ادامه پیدا می کند تا خورشید به گوشه ی راست تصویر می رسد. دیگر خبری از تکه تکه های زودگذر نیست و حالا، باز یک تصویر ساکن می بینی که پایین رفتن باحوصله ی خورشید را نشان می دهد. تصویری که کم کم محو می شود و می رود توی سیاهی، سیاهی مطلق...

تصویر دوباره واضح می شود و لب های چفت شده توی هم را نشان می دهد؛ نمای بسته ای که آرام آرام باز می شود؛ دست های پسرک دور کمر دختر را گرفته و دخترک، انگشت ها در هم قفل، بازوهایش را دور گردن پسر حلقه کرده است؛ پای راست دخترک کمی خم و پای چپش، روی پنچه بلند شده است. بله، این ابتدای عاشقی است. تصویر دوباره محو می شود؛ تاریکی مطلق...

تصویرِ دوباره، تصویر آخر، باز هم از تاریکی محض آفریده می شود؛ تا برسد به یک جعبه ی چوبی کهنه. نمای بسته ی نزدیک، بسیار نزدیک؛ و انگشتان ظریف زنی که یک هسته ی هلو به اندوخته ی هسته های انبار شده در جعبه اضافه می کنند. تصویر، آرام آرام باز می شود. پشت شیشه گرگ و میش است، آنقدر که نفهمی سحر زده یا به غروب می رود؛ و قطره های باران به شیشه ماسیده اند. آنسوی شیشه، تصویر خیس و محو یک درخت پیر انبوه پیداست...

صفحه، تصویر، همینطور که باز می شود و دور، با نور سفید پر می شود، تا سفیدی مطلق کورکننده؛ و این، انتهای کلیپی است که من را تعریف می کند...

 

پی نوشت ۱: و این کلیپ، هفت دقیقه و هفت ثانیه بیشتر نیست؛ یا حتی هفتاد و هفت ثانیه!

پی نوشت ۲: روی تصاویر ابتدایی نوای ویولن هست، ضرب آهنگ های منفصل پیانو شاید. موسیقی، لطیف است و سبک. تصاویر که سرعت می گیرند، موسیقی هم اوج می گیرد، امروزی تر می شود؛ شاید اواسطش به "راک" هم برسد. آخرش، پای سکون دلچسب غروب، بوسه و هسته های هلو، باز ویولن می شنوی و تک ضربه های کلاویه. همه چیز به قدر ابتدای نمایش لطیف است و سبک.

 

عنوان برگرفته از کتابی با همین نام به قلم جان مکسول کوتزی

تو فقط... بمان...

پیش نوشت: لحن تلخ این روزهای این چاردیواری متروک را بر صاحب دیوانه اش ببخشید؛ که هوای دلش هیچ وقتِ تا امروز را اینقدر خاکستری و بغض آلود نبوده است، و به خدای نزدیکترینش اینقدر گلایه مند و امیدوار...   .


این باشد قرار ما، محض آن بار دیگر که آمدم دست انداختم دور کمرت سر به سر هم قرص ماه را دیدیم؛ که بگذاری بافه ی مویت را تمام کنم پیش از آن که خوابت ببرد و راستی، یک پتوی سبک بیاوریم که شانه های ماهتاب افتاده ات سردشان نشود و، تو قول بدهی که خط خطی های مدام ناخن های لاک زده ات را زود ختم به خیر نکنی کف دست هایم؛ صورتی رنگشان بزن باز، باشد؟ یادم باشد این بار که ریزخنده ی دلبرانه زدی، آن ستاره ای را که با هم نشانش کرده بودیم محض مبادای سفر، بردارم و به طرّه ی آویزان از پیشانیت بدوزم؛ که بعدش بشود بماند وعده ی سفرگاهمان، مزرعه ی طلایی خوشبوی تو. اصلنی همین مقیم آفتاب و بنفشه ها شدن بود که خدا را به وسوسه ی جلای بهشت انداخت!

راستی، تو دیده ای گونه هایت را لا به لای باران تابستانی؟ آن هنگامه که پیراهن سفیدت را باد رقصانده باشد روی ایوان و با چشمان بسته ی رو به آسمانت لبخند آرام هدیه ی ابرها کنی؟ آه، همین است که به پیام آوری خودت مومن نشده ای هنوز! خیالی نیست، تو همین خدای خواب های رنگین کمانی و فرشته ی آرامش خاطرات بی تکرار که بمانی بس است؛ من پیامبر مژگان پُر از موسیقی و شور تو می شوم؛ با معجزه ی دستانی نورانی، هرگاه که از میانه ی زلفان بی شبیه و انتهایت بیرون شوند. تو فقط... بمان؛ نگذار مردمان این قبیله به شب بیداری های پر از پرواز و آرزوی من سنگ های سنگین تردید و پوزخند حواله کنند. تو که می دانی این بال های زمخت بی قواره، نای زخم های عمیق و شکستگی های چند جایه ی دوباره ندارند زیبا... تو فقط... بمان...

زخم های چهار ساله...

پیش نوشت: این پست کمی دیر است؛ بسیار بیشتر از کمی. گاهی همه چیز آنطور پیش نمی رود که انتظار داری و، جا می مانی می ماند خیلی چیزها پسِ اتفاق های ناگهانی. و همین است که پُستِ حالا، کمی، بیشتر از کمی، دیر است...

 

بله! تو هفت پشت که نه، بیشتر از این ها با من غریبه ای؛ اگر قصه از خونی باشد که توی رگ های جفتمان هست بود و مثلنی نبود که من تو را به اسم کوچکت صدا کنم می کردم و دست بیندازم می انداختم گردنت که "هی، فلان! دمت گرم!" و این ها. تو دورتر از این مناسبت هایی با من، بسیار دورتر از این اسم های آدمیزادی، سِمت های مثلنی. من اما... باورت می شود؟! باورت می شود هنوز بغض می آید چنبره می زند پس گلویم چنگ می اندازد بالا می آید پنجه به پنجه تا پشت چشم هایم و... باورت می شود هنوز صدایت همه ی دلتنگی های آسمان و زمین را حواله ی بودنم می کند؟! راستی، راستی تو هنوز هم همان جور شانه های پهنت را جمع می کنی سرت را پایین می اندازی گز می کنی اتاق را از این سر تا آن سرش دست هایت را روی لب هایت می کشی با خودت حرف می زنی یکهو می کوبی رویشان "آآآآآخ" کشدار تحویل جماعت می دهی؟... آه... هنوز باورت هست که "رنگ روح زندگی سبز است و فقط سبز"؟... نمی دانم، شاید دیوانه دارم می شوم و نمی دانم؛ تو اما، "اما تو لااقل حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی"، کمی، فقط کمی با من حرف بزن؛ کمی برگرد لعنتی و با ما حرف بزن؛ قدر یک چند تا "س" و "ش"، بغض های خانه خراب کن و تَق خنده های مردانه ات، همین... "که حرف، منشاء چشمه ی زلال محبت آدم هاست"...

 

پی نوشت ۱: و عمر عجیب زود می گذرد این سال ها؛ وقتی به همین سادگی روی زبانم می رود که "حالا دیگر چهار سال است که نداریمت عمو خسروی جان جانی"...

پی نوشت ۲: قلبی تنگ پسِ لبخندی ابری؛ ما به بدرقه ات تمام قامت ایستاده ایم "سمندریان" عزیز. سفرت آرام پدر.

گریز از سرزمین امن...

شلوغ است؛ قدر یک خیابان بزرگ دم ساعت هفت جمعه عصر. قدر آدم های منتظر تاکسی و اتوبوس و موتور. قدر آهنگ های قدیمی تر "نامجو" وسط این شهر بی در و پیکر. قدر فکرها، ناله ها، شکستگی های حالای من...

 

خیلی وقت بود که داشتمش؛ از همان عکس های اول باری که زمین یک دور دیگر هم چرخید و من اما رویش بودم که این شد آن بار. "ن" برایم خریده بود و توگردنی اش تا روی شکمم می رسید. آن عکس ها شاد بودند، رنگ داشتند، و من می خندیدم توی خیلی هاشان؛ انگارکی همان موقع برنده ی خوش شانس دو بال سفید شده باشم. آن عکس ها و من همینقدر شاد بودند...

 

هوا گرم است، بیخود است، زهرماری است. چند نفری جلوتر از من ایستاده اند، یکی دو تا دورتر؛ انگار کن یک مشت آدمیزادی را از توی ظرف برداری و، عین پاشیدن دارچین روی شله زرد، پَلایشان کرده باشی کناره ی خیابان. میخ شده ایم تا ماشینی، کسی بوقی بزند و توی یک ثانیه مسیرمان، قیمتمان را بشنود و بایستد، یا برود؛ معادله ی ساده. آن طرفتر دخترکی کناره ی خیابان را گرفته و آرام آرام و پا جلوی پا، گاه گاه سر کج و چشم نازک می کند به پنجره ی ماشین های قطار شده پشتش و می ایستد شاید آنی و زیر لب چیزی می گوید و باز قدم پیشِ قدم، آرام آرام؛ معامله ی ساده. هوا سنگین است، آسمان با این شهر پشت به پشت نشسته...

 

سال ها بود که چفتش باز نشده بود، گردنبند را می گویم. حمام و کار و ورزش و مهمانی فرقی نداشت؛ زنجیر نازک طلایی و پلاک کوچکش پیشم بودند، عزیزترینِ داشتنی هایم. عطر "ن" را داشتند برایم، عطر همه ی وقت هایی که گریه کرده بودم و انگشت هایش را فرو کرده بود توی موهایم، صورتم را توی بغلش. خاطره ی همه ی روزهای دور بود، همه ی ناامیدی هایی که مُردند، همه ی ابرهایی که رفتند، و منی که لا به لای آن همه برف، آن همه سوز، از آفتاب و آغوش "ن" زاییده شدم...

 

سَرم پایین است، پی آهنگ های آرام. اصلنی از آن اول باری که سردی چاقو روی گلویم نشست، خیلی از قصه ها عوض شد؛ صدای سازها پایین آمد، هوار آدم ها بالا رفت، نگاهم بیشتر چرخید، آسمان کمرنگتر شد، شب های خیابانی مردند، قدم هایم بلندتر شدند، پیاده روی ها کمتر، و من پیرتر. خیابانِ خانه ام لبریز آدم است و من، بی حواس و مطمئن و آرام...

 

ساعت نه شب است؛ روی مبل های خانه ی "گ" نشسته ام و صورتم را توی دست هایم مچاله کرده ام. چشم هایم می سوزند؛ اشک و خشم و نفرت، لرزه های بی اختیار بند بند تنم، و همه ی خرده ریزه های صبرِ حالا دیگر ناداشته ام است که از میانه ی مردمکان بی نورم بیرون می ریزد. ردّ باریک یک خون مردگی، نشانه ی بی روح یک لحظه ی سرد است روی گردن بی رمقم؛ همسایه ی خراش های مانده از پنجه های حریص آن گرگ موتورسوار. و این تصویری است که دیگر محو نمی شود؛ برق زنجیرک پاره شده ام میانه ی انگشتان کثیف هرزگی های این شهر و نگاه مسخ همه ی آدم های ریز و درشتش که آرام آرام به نداشتن هایشان عادت می کنند...

 

پی نوشت: و این آخرین بندهای خیمه شب بازی، پلاسیده ترین لبخندهای ماسیده و ته مانده ی ریشه های وجود یخ زده ی من است که از دل این خاک کنده می شود و در دستان عاصی باد، خیال یک ناکجاآباد دیگر را می بافد؛ خانه ای عاریه ای که از چاردیواری به یغما رفته ام دلپذیرتر است... 

 

عنوان برگرفته از کتاب "گریز از سرزمین امن"، ریچارد باخ

توت فرنگی، طعم تمام کودکان زمین است...

پیش نوشت: "گاهی سوار اتوبوس شوید، در ساعات خلوت ترش" و این یک پیشنهاد جدی است!

 

شلوار نارنجی پایش بود و یک بلوز نه خیلی کلفت سفید. با پدرش، روبروی من نشسته بودند؛ به استناد منطق شهری، سمت مردانه ی قوطی چرخدار...

گرمش بود؛ این را از غرغرهایش میشد فهمید و کِشِ سیاه چادر سفید گلداری که پدرش از گردنش باز کرد. از امامزاده صالح می آمدند؛ و فهمیدنش کار سختی نبود...

قدش به پنجره نمی رسید. دست تکان دادن های گاه گاهیش رو به سمت مادری که آن طرف زنانه تر نشسته بود هم دیگر تمام شده بود. حالا بنا کرده بود برود بایستد روی آن صندلی خاکستری سفتی که رویش نشسته بود تا نمی دانم کدام چیز جذاب این شهر را ببیند. حق داشت، حق دارند بچه ها که عاشق پنجره اند؛ کدام هفت ساله ای را می شناسی که از رصد باغ وحش کیفش کوک نشود؟! همین شد که چسب ها باز شدند و دخترک به تماشای آدم بزرگ ها مشغول شد؛ سوار بر جوراب های لبه توری سفید و با بسته ای شکلات در دست...

خسته می شوی، اصلنی ذات آدمیزادی است که از تکرار حتی دوست داشتنی ترین ها هم خسته می شود. خسته شده بود، آدمیزاد بود دیگر! با بسته ی رنگارنگ شکلات ها کلنجار می رفت و باز نمیشد اما. و کیست که نداند پدرها چه موجودات خوبیند، مخصوصا اگر زورت به باز کردنِ بسته، در، چفتِ خوراکی ها نرسد! حالا دید زدن باغ وحش مزه ی دیگری داشت؛ هندوانه ای شاید، شیرین حتمنی...

سیم های سفید توی گوش هایم بودند، همیشه ی بیرون رفتن هایم از خانه هستند. عادت کرده ام بهشان، به اندازه ی کوری به عصای سفیدش. صداهای شهر را خیلی وقت است که نمی شنوم دیگر، و این آغاز نفهمیدن های من بوده است؛ یا کمش، ابتدای غرق شدنم در دریایی که پیشترها فقط انگشتان ترسوی پاهای لرزانم را تَر می کرد...

چشمک های من و ریزخنده های او از همان اول های راه شروع شده بود، از همان قبل ایستادنش روی صندلی، از بعد نشان دادن نفری آن طرفتر و یادآوریش به پدر که "مامانمه"! و من، به عادت گاهه های زیادی از بودنم، بودنش را فراموش می کردم و غرق فکرهای لطیف و گاه عبوسم می شدم. تا همان آنی که دست های کوچک او به سویم دراز شد و نشانه ای بزرگ توی دست هایم افتاد؛ سقوط چکه ای ستاره از آسمان در دل ساکن یک مرداب دل باخته به نیلوفرها. و بغض، به همین راحتی، به همین دلچسبی قلب و روحتان را فتح می کند...

شکّی نیست، که هر چیزی یک نشانه است، هر چیزی؛ حتی یک شکلات توت فرنگی با زرورق صورتی...

 

عنوان برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است"، عرفان نظر آهاری

سبیل های صورتی...

دیر است کمکی و می دانم من؛ این را هم می دانم که هیچ وقت دیر نیست اما! دیر نیست اگر حرف "زن"ها باشد؛ حرف آن ها که باشد، دیر نیست، حتی اگر ما همه ی عمر دیر رسیده باشیم!

محض همین یک دو خط و چند جمله ی بالا، رو به تمامی بانوان همه ی دنیا، همه ی سیاره هایی که تفکیک جنسیتی شان شبیه ماست و همینقدر ساده، کلاهم را بر میدارم و...

یک "ممنونم" پر رنگ پیشکش می کنم؛ بابت تمام روزهایی که خواهر، معشوقه، مظلوم، محرم، عاصی، گریان، معصوم، که"مادر" بوده اند و ما ناسپاس.

هم یک "ببخشید" بزرگ، یک سر پایین افتاده، به تلافی تمام لحظه هایی که ندیدم، نشنیدم، نرسیدم، نفهمیدم این تکه های عظیم نور و امیدواری را؛ بابت آن به آنی که تحمل شدم، که شدیم، که نشد، که نتوانستم، که نتوانستیم.

 

و پشت این ها، رو به سوی تمامی مردان همه ی آسمان و زمین، پیشتر از همه، مردان سرزمین بیمارم، خاک طاعون زده ی فارغ از درک لطافت و غرور زنانگی های شفاف، با لبخندی امیدوار و صدایی رسا، شادباش می گویم "روز زن"، روز فهم آفرینش و "آدم" را؛ که همه ی مردانگی، همه اش، در سیبی خلاصه می شود که گازش زد، و تاوانی که به هزار باره پس دادنش ارزید... روزتان مبارک مردان خوشبخت و بی ترس هفت سالگی های آشنا! 

یک آقایانه ی بی مقدمه...

در زندگی تمام مردها، هر مردی، کمش یک معجزه رخ می دهد، و آن زنی است که واقعنی دوستش دارد. مادری، خواهری، معشوقه ای، فرشته ای، رفیقی، زنی هست که می شود امید، می شود نفس، می شود رگه ی نور و عطر یاس و نرمی برف. مقدمه لازم ندارد این خط ها، بس که ساده اند...


بلد باشید موهای معجزه تان را شانه کنید و بافتنش را یاد بگیرید. هیچ چیزی خواستنی تر از بوی موهای خیس یک فرشته نیست، اگر تابیدنش را، خوب تابیدنش را تجربه کنید و لا به لای همه ی این ها، نفسی عمیق بکشید...

بلد باشید ناخن هایش را لاک بزنید؛ ناخن های پا را بیشتر. اگر نه، یک تصویر، فقط یک تصویر نشانم بدهید ماندگارتر از دخترکی که پاهایش را جفت و دست هایش را دور ساق حلقه کرده و با چانه ی چسبیده به زانو و لبخندی شیطنت آمیز، میانه ی ملحفه های سفید و بالش های پف دار، دست های قلم مو بدستتان را به نظاره نشسته است...

با هم "آشپزی" کنید و غذا را بسوزانید. هیچ کبابی خوشمزه تر از آنی نیست که پشت غرغرهای مثلنی و خنده های از ته دل سفارش می دهید...

با چشم هایتان عکس گرفتن را یاد بگیرید و به بینیتان هم بیاموزید؛ که عطر عکس ها را خواندن، همیشه ماندگارتر از جلای رنگ هاست...

"دوستت دارم" و "بوسیدن" بی هوا را قافیه ی حرف ها و بودنتان کنید و از عادت شدنشان دور باشید و، سخت است، می دانم، اما...  به واقعی بودنشان، مومن بمانید...


این خط ها، "آقایانه" های کوچکی است برای همه ی آن هایی که معجزه ای دارند، یا در انتظار تابشش روز را شب می کنند. و نگاره ای است برای "آ.م" روزهای دور؛ تکانه هایی که آرزو دارد هیچ وقت، هیچ وقت از یادش نروند...   .

فانوس دریایی...

گاهی وقت ها یک چیزهایی هست که نفس آدم را بند می آورد، نور را از آدم می گیرد، حس را می دزدد، کرخت می کند دست و پا و فکر آدم را و... معلوم است، ناگفته پیداست که این چیزها خوب نیستند اگر پیش بیایند و، بدتر هم می شوند اگر آن "آدم" قدر من ضعیف باشد، شکننده باشد، افتضاح باشد همین طور با این دست های خالی مسخره...

خیلی وقت ها نور هست، امید هست، رنگ و آرزو و لبخند هم هست و، نمی شود اما که همیشه یاد این ها بیفتد آدمیزاد دَمِ آن گرداب سیاهی که دوُر می زند دوُر می کند آدم را و می کِشدش پایین، پایین، آرام، جانی، قاتل...

اما، اما انگارکی همیشه، همیشه یک چیزی آن ته نشسته، باید نشسته باشد؛ که یادم بیندازد قدم های کشدار، فکرهای خراب، روح های سرگردان و اراجیف ناامیدم را باید توی یک چالکی گل بگیرم و یک مثلا هفتمین روز بهاری را پیدا کنم دست های تو را بگیرم توی دست هایم تا گرم شود این قلب یخ کرده و بروم "گز" کنم همه ی همه ی این شهر را و نبینم حتی یک نفر، ماشین، خیابان، تابلویی را و همه ی روزهای بعدش دیوانه ی چشمانی بمانم که خدا را توی صورتم می پاشید و تویی که پروردگار بی شبیه امیدواری هستی حالا...

من، همه ی این روزها و شب ها و روزها و شب ها و شب ها و شب ها، یک چیزکی دارم ته این دل ناآرامم، که می لرزد و می لرزاندم و قرص می کند اما چارستون بودنم را و... اسمش چه فرقی می کند؛ کدو یا عشق... همین که از تبار عادت نباشد، یعنی بیراهه ی من، راه این زمین را درست گم کرده حالا... تو فقط دست هایم را ول نکن، و باور کن روزی از این مسخرگی بیرون می آیند...

چند تکه نور و یک سبزینه ی زمستانی...

بله، این کلیشه است؛ این "دارد صدای پای بهار می آید" را می گویم. و من، دوست دارم این کلیشه ی دلچسب را، حتی اگر تو بیایی بگویی توی یک دقیقه که قرار نیست قَمری شقّه شود یا زمینی به آسمان وصل! من می گویم می شود اما، دل های زیادی شبیه دم ماهی توی سینه هاشان می پرد و می شود یا شبیه انار که قل می خورد توی آب. ابتدای امیدواری است بهار؛ از این آسمان به زمین دوخته تر، شقّ القمرتر؟!

نه، هیچ نیامده ام برایت بگویم از سالی که گذشت؛ گیرم با همه ی تیرگی ها و سفتی ها و دردهایش، دوستش داشتم و، "ن" را و "آ" را و "هفتاد و دو ساله" را هم حالا و، همه شان را بیشتر از همه ی این سال ها، همه ی سال ها. اصلنی هم نیامده ام بنالم از زخم هایی که بود و هست؛ که خُب زخم خوب می شود اگر مواظبش باشی؛ اگر ببندیش نگذاری عفونی شود، خوب می شود یک روز، یک روزِ خوب. و این ها هیچ حرف این نیست که پس باید یادت برود درد، یا پای زیاده یادت ماندنش کینه به دل بگیری؛ هیچ کدام! زخم را باید عبرت گرفت و دل را باید صاف کرد و، صبوری باید؛ یا کمش اینطور خیال من است!

بگذریم، آرام آرام اما؛ بگذار این چند روزه ی مانده را مزمزه کنیم با حوصله؛ 90 برود، به پایمان خورده مهمانش بوده ایم ها! پشت این ها، هیچ رویای بزرگی نمی سازم، نمی خواهم بچینم آجرهای یک قصر به آسمان رسیده را هیچ؛ که حالا فقطی آمده ام بهار را بغل بگیرم یک دسته شکوفه ی گیلاس بریزم توی صورتت ریزخنده ی جیغ دار تحویلم دهی و قهقهه بزنی شاد شوی باشی بمانی این 365 تا طلوع و غروب تازه را توی همین کلبه ی رنگارنگ خوشبوی کوچکی که هست. آرزوهای ریز ریزکِ شیرین کنم برایت و بگویم امیدوارم پاستیل های "هاریبو" و بستنی های "میهن" و لواشک های ترش از در و دیوار خوردنی های امسالت آویزان باشد، هدیه زیاد بگیری و بیشتر از آن هدیه بدهی، آن نفری را که واقعنی دوست داری آرامتر ببوسی و با فرشته های کوچکی که دور و برت داری پارک بروی، راه و حرف افتادن یک "جقلک"ِ شیرین را ببینی و دلت ضعف برود از خوشی، خوب بخوابی و خواب های خوب ببینی، و یک ستاره را برای خودت نشان کنی یک جای آسمان که دیدنی نیست، بیشتر وقت بگذاری برای نگاه کردن و گوش دادن و نوازش آن هایی که دوستشان داری، بیشتر شاد باشی، کمتر غُر بزنی، بیشتر دوست داشته باشی، بیشتر ورزش کنی، بیشتر دوست داشته شوی، کمتر بی حوصله باشی، بیشتر کتاب بخوانی، کمتر اخبار ببینی، بیشتر لبخند بزنی و... سبزتر باشی.

بهارت بلند، سالت بهاری، و نگاهت سبُک هم خانه ی به شکوفه نشسته ی من...

 

پی نوشت ۱: نه محض محیط زیستِ حالا دیگر وامانده از هیبت آدمیزادی من و تو، نه حتی محض جانی که می گیریم از آن ماهی های قرمز کوچک وامانده ی بدبخت، که فقط به خاطر نگاه آن هفت ساله هایی که خانه ات را آذین می بندند پای سفره های "هفت سین"، انار بنشان توی کاسه های آب و بگذار ماهی ها دُمشان را توی دریا تکان دهند پای در شدن توپ سال نو؛ که هیچ چیز آنقدر زیبا نیست که تو "آزادی" را از حافظه ی کودکانه ی آدم ها پاک کنی و قتل را با آغوش باز میزبان شوی و اینهمه را تبلیغ کنی، داوطلبانه!

پی نوشت ۲: اینجا را مهمان شوید؛ که تویش فکرهای خوبی نفس می کشد، و تصویرهای خواستنی.

اولین مکاتبات با هفتاد و دو ساله ای عجیب که در یک سیاره ی صورتی، لبخند می فروشد...

پیش نوشت: بیا؛ بیا و این تفنگ را از من بگیر، و همه ی وَهم فشنگ های قطار شده ای که چیدمشان چفت دیوار اتاق. بیا و از من بگیر این ترس بی صاحب را...   .

 

می دانم؛ می دانم که نه هیچ آغازی بوده و و نه هیچ پایانی هست تهش هیچ وقت، تا وقتی واقعنی باورش داریم من و تو این یک معادله ی تک مجهولی که نه، حل شده را! بگذار من اما به هوای آمدنت زاییده شوم از سر، خدا دیوانه شود از نو...

نه همه ی گل های زمین و آسمان را، نه حتمنی نمی شود، لاف نمی زنم من، نیستم آدمش و، تو می دانی. این یک شاخه گل را بگیر اما، و این هفت تیله ی شیشه ای را امشب به رختخوابت ببر. گلبرگ ها را تک به تک ببوس و تیله ها را زیر بالشت جا کن. قول من باشد به تو، که فردا صبح هفت ماهِ نو زاییده شود لا به لای ملحفه ها؛ هنگامه ای که نخستین پلک زدن هایت سَر می گیرد و امید، پسِ آفتاب مردمکت، جان...

و راستی! خوش آمدی ماندنی نزدیک، بسیار بسیار نزدیک؛ و کاش زود خسته نشوی از ما و دوستش داشته باشی این خاک-کُره ی عجیب را، به قدر همان سیاره ی صورتی دورت...   .

 

پی نوشت ۱: برای همه تان، نفر به نفرتان، "هفتاد و دو ساله"ای آرزو می کنم دیوانه، خیالباف و خوش رنگ؛ از آن ها که زمین می لرزد از باوری که به آسمان دارند و سبز می شود از عشقی که به خاکش سنجاق کرده اند.

پی نوشت ۲: و یا من معنی قحطی را نمی فهمم و یا تو حتمنی! بله، خودت، خود شما! آخر عزیزکم، عمرم، جانم، بیشعور! قحطی بشود، بیاید، آنقدر مفلوک می شویم من و تو که لباس شستنِ سوتک زنان، می شود آخرین کار ساماندهی بدبختیمان! تو هی پودر بخر و این ها حالا!

پی نوشت ۳: ای برود به روحت، تویش، در نیاید! نه لامصّب! منظورم این نبود برشان گردانی توی قفسه و پولشان را نان بخری! ای خدااااااا!

عصرانه...

پیش نوشت: این روزها، این چند وقتکِ به یک عمر شبیه، هاله ی صورتی رنگ خوش عطری با من است و با کلاه هایم؛ از آن ها که تو خیابان را گم می کنی به خیالش و آسمان را پل می شوی! و این ها، واگویه های یک ذهن مست شده است در امواج آرام یک اتفاق خوب؛ به غایت تولد یک "بچه گاو" شیرین...

 

دو تا شکل ندارد بیشتر سر جمعش، کمش برای من؛ که خیلی وقت ها فکرش را کرده ام و می کنم، که حواسم هست پیشش و حواسش هست به من حتمنی. یا وقت داری، یا بی هوا سر می رسد؛ و هیچ، مطلقا هیچ گزینه ی سومی نداری تو که بیایی این نظریه ی مثلنی من را رد کنی، بدان!

یک وقت هایی می شود ایدز و سرطان و پیری و این ها؛ طاعون و سل می گرفتند قدیم ها و حالا یک چیزهای دیگر، سوادم نمی رسد به اسم های سخت! پای این ها تو شانس داری و وقت، گیرم نه آنقدرها زیاد شاید؛ داری اما. می شود، می توانی یک چیزهایی را جبران کنی، عوض کنی، رنگ بزنی، عطر بپاشی و ... و بکوبانی سر مهمان ناخوانده ات را به طاق شاید هم خیلی وقت ها اگر باور کنی شدنش را، توانستنت را...

یک وقت هایی هم نه اما؛ نیست اینطور که یک دو جین طبل و نقاره بیاورد خبرت کند که "آی فلان! ما آمده ایم حالت را و یک چیزهای دیگرت را بگیریم!"! فرصتش نیست، امانت نمی دهد حتی پای یک بوسه بیشتر... تیر غیبی می رسد، ماشینی صافت می کند، چاقویی جرت می دهد، هواپیمایی جر می خورد... و تو هیچ آن دیگری فرصت نداری...

این ها را نگفتم که تو بیایی زانویت را بگیری توی بغلت "آه" بدهکاری بکشی نخوری از این چیزهای خوشمزه و از این آب نبات های ترش که برایت چیده ام پای میز... می بینی؟! چای نیاوردم باز!...

.

.

.

آها! این هم تازه دم کرده ی تلخش! نبات هم گذاشتم پهلویش اگر دوست داری... کجا بودم، بودیم؟... ها! این جفنگیات را نچیدم برایت که مثلنی بگویم واویلا و اینها، بپّا که شاید بمیری و توشه ات کو پس، نه! گفتم تا حواست را بدهم به این که آدمیزاد جماعت بزرگ می شود و، پا به پایش ثانیه ها ریز؛ آنقدر که تو، همین خودت، خیلی هاشان را نبینی و له کنی و رد شوی، آنقدرها که گم شوند لا به لای دست و پای روزمرگی و "حتمنی هستم"های هر روزه، "باشد برای بعد"های تکراری... گفتم که اگر پاشنه ی در را نچرخانده ای و زبانه چفت نشده توی سوراخ هنوز، برگردی دخترکت را بغل بگیری و سفت ماچش کنی قلقلکش بدهی؛ آن بسته ی بزرگ پاستیل های خرسی را بخری امشب همه ی سرمای کوچه را به مک زدن طعم لیمویش گز کنی؛ تلفن را برداری و بگویی "سلام عزیزکم؛ ببخش..."؛ برداری و بگویی "سلام رفیق؛ بخشیدمت..."؛ و شلنگ و تخته بیندازی به آسمان، حتی اگر طعنه ات بزنند که به سُرور عروسی عمه ات نائل شده ای! آن به آنت را نفس بکشی، و گور پدرش کنی عدد و عدد و عدد را... همین!

 

پی نوشت ۱: "اصغر" را از همان اول دوست داشتم، از همان "شهر زیبا"یش؛ اما "الی" بود که عاشقم کرد، محض اول باری که بچه ها واقعنی بچه بودند و "ول" می گشتند توی فیلم به درستی!(می گویی نه؟! از نو ببین قربان صدقه ای که "حسینی" می رود فرشته ی توی ایوان لب آب را!) حالا اما، "جدایی" را مثل "حافظ" باید داشت توی هر خانه، به هزار و هفت دلیل؛ و اولینش اینکه ما ناسپاس بودیم که از خوشی به خیابان نریختیم، محض "تک به تک"ی که "فرهادی" گلش کرد!

پی نوشت ۲: "گلشیفته" را حرف زدن کار من نیست؛ شهامت او و دلایلش، دنیای آدم های مثل من را شخم می زند، له می کند، و آخرش نه تخم علف من آنسو سبز می شود، نه گلخانه ی او اینور باور. همین که دوست داشتنی است بس است مرا!

پی نوشت ۳: یک بار نه، که بارها و بارها نخوانید، که ببلعید تک تک جملات را که نه، حرف به حرف "دیوانه بازی" را از "کریستین بوبَن" با ترجمه ی "پرویز شهدی" و همت "نشر چشمه" و، تا عمر دارید با آدم هایش زندگی کنید!

تا همین زودی ها، نزدیکتر...

دستش را نمی شود خواند. می شود یک کارهایی کرد، یک چیزهایی چید، یک حرف هایی زد و شنید، راه ساخت و چاه دید و آماده بود؛ نمی شود اما که دست هایش را بگیری سفت، آنقدر که مچ لرزه بیفتد تویشان و خم کنی ساعد و بازویش را و بیندازی آن مثلا چاقو شکلات چماق گُلی را که گرفته توی چنگ هایش.

می شود کنارش که هستی، لا به لای بودنش که هستی، نفس بکشی قشنگیش را و دل ضعفه بگیری از پیچ واپیچ های هر روزه هر ساعته اش یا حتی؛ یا نه اگر، زانویت را بغل بگیری مچاله شوی کنار تخت، همین طور که ثانیه ی بودنش، بودنت را حرامِ "هیچ" می کنی، به آسمان و زمین پشت چشمِ نازک حواله بدهی و رسیدِ آفتاب را بگذاری پای کوزه تا خشک شود. نمی شود اما برای این ها، برای واقعنی غرقشان بودن برنامه بچینی، "چارت" بکشی، کنترلش کنی پروژه ی شاد بودنت را، غمگین بودنت را، یا اصلنی بودن و نبودنت را... گیرم بودن و نبودنی هم نیست انگارکی و، خُب، این فرق دارد با بی سر و ته بودن ها؛ می دانی تو.

می شود آینه بگیری پیش رویت تا پشت سرت را بپایی و سر هر پیچ آرام کنی گاز را و، فرمانت را مطمئن بچرخانی؛ نمی شود اما بگویی که حتمنی غافلگیر نمی شوی از گلستان و بیابانی یا که پشتش نشسته روزها را شمرده تا تو برسی؛ خیلی قبل ترها از آنی که باشی، باشد این دریایی که وِل می کنی خودت را لای موج هایش و خیس می شوی و سرت می شکند یا گیرِ سنگ های کنارش؛ که قشنگ هم هستند بس که خزه ی سبز چسبیده به تنشان و تیز و سخت هم هستند اما و سرِ گُم توی آبت را نوازش می کنند به لطافت یک مشتِ سهمگین سرد گهگدارک وقتی که بی حواس باشی.

می شود همه ی این ها نشود، نشودها بشود یک باره دیوانه ات کند بشوی بگیری دل ضعفه از چرخ و فلک و "ترن"ی که سوارت کرده دلت را می ریزاند می خنداندت شاید هم ترس می اندازد به جانت یا؛ نمی شود اما، نباید بشود صاف بنشینی منتظر بمانی پای تمام شدن ریل، یا صافیِ زیاده ای پس از آخرین سقوط!

می شود اما، باید بشود قاپ بزنی توی هوا و زمین شده هم حتی همه ی خوشی های ریز و درشتی را که داری حوالیت و، تنبل نباشی پای تکان دادن نشیمنت اگر چیزی می بینی قشنگتر از این بَزَک های نزدیکی هایت و بروی بدوی بگیریش هم نه، کمش ببینیش باور کنی خیلی چیزها را.

گور پدر وقت و اینها، عمر و همه چیز؛ اما، بشنو از این همسایه ی دیوانه ات؛ که زود پیر می شوی و این هیچ دخلی ندارد به سن، به سال. زود حیف می شوی و، این هیچ ربطی ندارد به جا، به جغرافیا؛ زود تمام می شود همه چیز به بار چند هزارم شاید و، تو از نو هیچ چیزی یادت نیست آن وقت... تا وقت هست، بوسه ها را درو کن، شخم نزن اینقدر هر چیز بدمصبی را...   .

 

پی نوشت ۱: اگر فکر می کنی نشسته ام حرف های قشنگِ دوزار و دهشاهی می دهم تحویلت که "بله بله، زندگی زیباست" و این چیزهای رادیویی گُه، یک چراغ روشنت را می گیرم محض خیال غلط، دو چراغ دیگرت را هم می سوزانم محض قضاوت اشتباه و، دوباره یکیشان را روشن می کنم محض صبوریت تا اینجا! بدان! این اراجیف، هوارهای یک غریق به ساحل آمده است رفیق، دوست، همسایه، هم سیاره! این ها اولین تفکرات یک دانش آموز است در مکتب "شاد آموزی" یک استادِ چند ساله؛ اولین مثلنی هایی که دارند واقعنی می شوند و، شده اند هم شاید تا همین حالا...

پی نوشت ۲: بی هیچ توصیفی، بخوانید "زندگی در پیش رو"ی "رومن گاری" را در زرورق بی حرف "لیلی گلستان" و "نشر بازتاب نگار"؛ و حواستان باشد که در هیچ هواپیمایی جایش نگذارید، مخصوصا اگر جای حساس داستان بوده باشد!

یک عاشقانه ی آرام...

دست هایش، انگشت هایش تند و تند کار می کنند؛ انگشت هایشان. سرم توی لاک خودم است، توی دفترک سبز رنگ همیشه ی خدا آویزانم و، یک چیزهایی تویش می نویسم -که به درد خور نبودند آنقدرها، بعدنی فهمیدم حیف-؛ عدد و عدد و شکلک های زشت.

جمله ها پیدایم می کنند اما، از وسط صدای ماشین ها و سبدها و حرف ها و همه چیز؛ کلمه هایی که از دهان پسرک بیرون می ریزند، آرام آرام...

"از اینجا خسته شدم دیگه، دلم می خواد برم..."

جوان است، زیادی جوان محض کارگر بودن؛ برای این دست های زمخت، زیادی جوان است. روی حرفش می رود به دخترک سبزه ی کنار دستی. آنی که هیکلش چاق است و سنگین جا به جا می شود نه؛ آنی را می گویم که جثه ی نه خیلی ریزی دارد اما و یک دانه النگوی طلا دارد به دست راستش، همان...

"خب برو دیگه، چرا نمیری؟!..."

دخترک پچ پچه می کند و یک نیم نگاه می اندازد به چهره ی پسرکی که حالا دیگر درِ جعبه ها را تندتر می بندد و، باز می چرخد سرش پی کار خودش. پای لاغر پسرک، پای چپش را می بینم که بالا و پایین می شود روی پنجه، انگارکی سوال امتحان آخر سالش باشد و او پا به پا بشود محض نگران بودنش از جواب، مطمئن نبودنش از سوال...

"خب، خب... موندم دیگه!..."

انگار کن دنیا می ایستد؛ اسم سینمای اش را بلد نیستم، تو همه ی تصویر را نگه دار و لنز را بیاور جلو باقی را محو کن توی یک "کادر"ی که همین دو تا را داشته باشد از پشت فقطی و آرام آرام نزدیک شود بهشان، خیلی آرام. دست های دخترک می ایستد، یک آن، بیشتر از یک آن. پسرک بهانه می کند  که نبیند چشم های او را و تشر می زند به آن یکی نفر کنار دستیش که بجنبد جعبه ها را برساند و، نمی بیند لبخند محوِ درخشانِ دخترک را... دخترکی که النگوی طلایش هلهله می کند وسط صدای ماشین ها و سبدها و حرف ها و همه چیز، و خیال یک عاشقانه ی آرام شاید...

 

پی نوشت ۱: کم کمک یک چیزهایی دارد حسرت آلود می شود عجیب! می گویی نه؟! جای یک مرد که نه، یک پسرکی باش که عشق آن صندلی های روی چرخ و برآمدگیش را داشتی که پاهایت را بگذاری رویشان کیف کنی و، هم ردیف آخرش را که رصد کنی همه ی بچه های آدم را توی یک قوطی فلزی و، حالا، سال هاست که چرخ ها که نه، ردیف آخر را هم ازت گرفته اند محض یک میله فقط! به همین سادگی، که خوشمزه هم نیست اصلنی!

پی نوشت ۲: و همه ی این اراجیف هیچ باعث نمی شوند امشب را، و فردا صبح را خفه نشوم از بغض و، پرتاب بشود خیالم یادش، یادم نیفتد به آن اتفاق ترسناک و، تاب بیاورم این نفهمیدنی ترین شدنیِ همه ی زمین و آسمان را...

پی نوشت ۳: خوب است که هستی؛ می دانی خودت رفیق هفتاد و دو ساله ی من...


عنوان برگرفته از کتاب "یک عاشقانه ی آرام"، نادر ابراهیمی

دست های دراز...

"پ" پیاده ام می کند و می رود که برسد به قرار سلمانی اش. عذرخواهی می کند یک بند که نتوانسته برساند مرا و خوب نیست این اخلاقش که حتی پای لطفش هم شرمنده است؛ لطفِ گاه زیاده اش به من، و به خیلی ها.

پیاده می شوم و "پ" بوق می زند و گازش را می گیرد، گاز ماشینش را و، من می مانم کناره ی اتوبان؛ من و یک کوله و یک بطری آبِ نیم خورده و سیم های سفیدی که می روند می کنمشان توی گوش هایم و، شهری که به آنِ فشار یک دکمه، غرق در موسیقی می شود...

 

پیاده رَوی را دوست دارم، کنار خیابان ها، "پیاده" رُوهای مثلنی؛ آن جایی که درخت ها کَمکی بیشتر دوره ات کنند را بیشتر، کلاه که دارم بیشتر. فکر کردن را هم؛ لا به لای دود و زبری و هوار این شهر، وقتی "نُت" به "نُت"ِ گام هایم را هماهنگِ هر گامِ یک "نُت" از سازی می کنم. دوست دارم ساعت های غروبم را، وقتی منم و کلاهی و حجمی بنفش، و غبار لطیفِ خیال بافی های "موزیکال". دوست دارم گم شدن و ندیدن این شهر را، این شکلِ زمانی که تویش قدم می زنم...

 

کوچه خلوت است و نه خیلی تنگ، اگر ماشین های "پارک" شده در دو سمتش بگذارند. سر بالایی است و "هِن هِن" می اندازدم؛ نه خیلی زیاد. کوله سنگین است و، عرق خیس می کند پیشانیم را و باد، خنکش. خوشانِ نبودن این شهر... و دخترکی که به سختی از روی جوی آب می پرد و نمی پرد پایش سُر می خورد یک آن و نزدیک می شود به سقوط و چنگ می زند به سردی آهن ماشینی و نگه می دارد خودش را اما سخت و، تن سایه می کند به مکعب های فلزی چفت شده کنار هم و سپرهایشان و، می تکاند مانتویش را پس از عبور و... منی که رد می شوم خلاف عبورش و... دخترکی که باز می پرد میانه ی پیاده رو و می رود خلاف من و می تکاند هنوز خودش را و... منی که یخ می زنم...

 

خانه آرام است؛ "ن" خوابیده و "آ" سرگرم "آکادمی" است، من خیره به سقفِ تاریک، تاریکی؛ منِ تحقیر شده ی هراسناک.

حتمنی این اول باری نیست که شکلم رفته است به ریخت یک آلتِ مردانه ی تشنه؛ به محرکِ نقطه ی ترس و هشدار دخترکی تنها، در کوچه ای خلوت. حتمنی اول باری نیست که همه ی خجالت می شوم پای مردانگیم، مرد بودنِ این تباریم، چندش آورم. حتمنی... حتمنی اما... حتمنی اول باری است که پشتم می لرزد از سرمای بورانِ "نگاه"های مردم این شهر؛ و حق و حقیقتی که بهشان می دهی و تویشان هست... و دلهره ای که از کنار هم بودن که نه، راه رفتن کنار هم دارند حتی، داریم حتی؛ راه رفتنی بندِ لحظه، و در خلاف هم حتی...

 

پی نوشت: بعضی وقت ها هست که می آید و می آیی حرفی بزنی پایش و لال می شوی اما، بس که عمیق است و قلبت را مچاله می کند و، این هیچ دخلی ندارد به اینکه چقدر نزدیک بوده گروه و نژاد خونش یا فاصله اش به تو یا اصلنی لمسش کرده ای یا نه آن چیز یا کسِ حالا دیگر "نیست" را؛ "هست" را و "ندیدنی" را. و نبودن "جابز"، بودنش و جور دیگر بودنش حالا، از آن وقت هاست برای من... و راستی، آدم های نازنین دارند زودتر از قبل ها بارشان را می بندند این چند وقت یا فقط نگاه من است که حواسش را بیشتر جمع کرده پی بار بستنشان؟...