ابرهای رنگی...

فاصله... فاصله... یعنی تو می گویی فاصله هست بین مرگ، بین زندگی؟ بین مرگ، بین تولد؟ بین گریه تا گریه یا؟ یعنی مثلنی اینهمه که تو بیایی بگویی این یک "مرز" است و این ها؟ اومممممممم، یعنی شبیه رنگی باشد که خشک شده روی بوم و آدم بیاید بغلش یک رنگ دیگر بزند خیالش راحت باشد از این که توی هم نمی دوند؟ یعنی "خط" باشد بینشان؟ یعنی تو می گویی هست چیزی شکل این؟

راستش این است که برای من اما هیچ وقتش این طورها نبوده اصلنی! یعنی همیشه ی خدا یک رگه ی آبی رنگ بوده انگار که دویده توی صورتی کم رنگ؛ یک دُم کشدار از رنگ که پای چسبیدن سر قلم مویت به صفحه ی سفید، می آید دستش را دراز می کند صورتیِ تَر مانده روی کاغذت را لمس می کند می رود تویش ابر و بادی می شود و پخش و پلا، قشنگ! و خب، نگفته معلوم است که این رنگ ها ثابت نیستند هیچ وقتِ یک روز ساده شاید حتی! زرد و سفید و بنفش و سرخ و سیاه و یاسی می شود باشند و سبز و سبز هم!

اصلنی حرفم همین است؛ این که فاصله از مرز شروع می شود، مرز از شک، شک از حادثه، حادثه از ترس، و ترس از مرز! توی همه چیز، همه جا، همه جور!

دیگر ولش کن این اراجیف من را و بیا از این گلوله های برفی پف کرده بگذار گوشه ی لپت آن هویجک را فرو کن جای دماغ این آدم برفی در آستانه ی لبخندمان که دیگر وقت دراز کشیدن روی ابرهای نشسته بر زمین است! هوم؟!

یلدا بازی...

 

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد                          که بستگان کمند تو رستگارانند