فرمول های نخی...

آدمیزاد جماعت عاشق می شود، کمش یک بار، استثنا هم ندارد؛ داشته باشد هم در کلیت ماجرا فرقی نمی کند، آدمیتش می رود شکل سوال می شود فقط! حالا مثلنی یا کوچک است و زلف به باد ریخته ی دخترک همسایه دلش را می برد و چشم های خمار فلان بازیگر سینما؛ یا نوجوان است و لا به لای عطرهای خیابانی، یکی را می چیند محض شب بیداری های پای کتابش؛ یا بزرگتر است و نقشه های بزرگسالی لوس می کشد هی هی و این آخری کلنی بی ربط می شود به آن دوتای قبل، اگر به فراموشی کودکی مبتلا باشد آن نفر!

اتفاقنیش این است که آدمیزادی دوست هم می شود با آدم های دیگر، یا درخت و آب و لواشک هم حتی؛ از قرار، دوست داشته می شود حتی هم! گیرم که حالا یک جاهایی هم به کاهدان می زند و بد می آورد، که چه؟! عوضش یک وقت هایی به انبار شکوفه های یاس می رسد هم مثلنی!

این ها را گفتم، بگذار یک گوشه بماند، هیچ! اصل ماجرا این است که اتفاق از آنجایی شروع می شود که عشقبازی یا دوستانه های تو تماشاچی داشته باشد؛ اصلنی یک عده بدانند تو یک جور دلبستگی داری به آن نفر درخت آب لواشکی که هی تا میبینیش برق می زند چشم هایت و میدوی که پیشش باشی باشد پیشت. مصیبت است آن ثانیه ای که مردمان تشخیص ندهند تو "عاشق" آن نفری یا "دوست"ش داری زیاد، دوستش هستی نزدیک، دوستت هست واقعنی. "فشار" و "کشش" بی انتها می شود و تو بسیار باید جنست خوب و جور باشد که در نروی، نه از کوره و نه از جا! "آنالیز" اتفاقات دنیا همینقدر "کژتاب" است بعضی وقت ها، بدان!

 

پی نوشت ۱: آدم ها "تشخیص" می دهند و این چیز خوبی است خیلی وقت ها، حتی اگر اشتباه باشد؛ حادثه از روزی آغاز می شود که تشخیص "اشتباه" باشد و "شانس"ی در خانه ات نخوابیده باشد!

پی نوشت ۲: "باید از درخت ها باشی، که این گونه پاییز را به موهایت آورده ای"-گروس عبدالملکیان

 

از عطر لطیف سازدهنی...

 

آخر سر این سال به هم ریخته، امروز پاییز شد؛ یکهو برگ ها ولو شدند کف حیاط ریختند وسط خیابان ول شدند توی هوا "بادبازی" کردند همین هفت آذری به آسمان رسیده. اصلنی انگارکی برف آمده باشد نشسته باشد روی طرّه ی کاج های آن طرف پنجره، همینقدر ذوق زده ی بی حواس بود تقویم. امروز بوی حرف های دیشب "د" را می داد بعد یک سال، بوی خاطر و نای "عصر جدید" و دوغ و "ولیعصر"های عصرگاهی سال های دور، "کریم خان" طولانی... آدمیزاد بعضی وقت ها باور می کند پروانه های رنگین کوچکی آفریده شده اند محض آنکه درست آنی پیش از فرو رفتن سری در میانه ی باتلاق، روی پیشانیش بنشینند... آدمیزاد بعضی وقت ها در نهایت بی ابری است که پر از صدای سازدهنی می شود...

 

پی نوشت 1: بخوانید "سیاه سرفه" را، اگر هوادار نوشته های "عاصی" هستید!

پی نوشت 2: ..."بوی باروت و بنفشه نمی دهد این نوشته"