کمی آن طرف تر از روبرو...

پیش نوشت: "ماهی قرمز نخرید!" که آزادی، آموختنی است و بچه ها را شما آموزگارید.

 

بیا! بیا بنشینیم یک کمکی روی گل های ریز این قالی قدیمی، همین طور که ریزریزک برف می بارد از آسمانِ بالای سرمان، پچ پچک کنیم زیر گوش های هم از آرزوهایمان بگوییم کوک شود خوشیمان.

اصلنی بیا برویم مقدارکی دورتر از سال بایستیم، آمدن و رفتن فصل ها را بگذاریم آن طرف بهانه های دوبارگی و هر کداممان یک کاسه ی لعابی شُله زرد داغ بنشانیم روی پاهایمان همین طور که مزمزه اش می کنیم، یک دو تا آرزو که نه، رویای دور و نزدیک بگوییم با هم؛ از آن ها که به عادت نرفته اند هنوز و خیالش با شب و روزمان گره خورده اما...

با دارچین این خط خطی ها را رویش می کشند دیگر، نه؟!...

... ها! داشتم می گفتم! خلاصه اینکه بیا غلت بزنیم این سر تا آن ور رویابافی های به هم تنیده مان را بگوییم از قصه هایی که توی کله مان مانده هنوز و دوستشان داریم زیاد.

مثلنی از این بگوییم که کاش یک صبحی باشد که وقتی بیدار می شوی بدانی همه ی اراجیف بند شده به حساب و عدد و دهان، از دایره ی تنگ و تاریک همه ی نظام های آموزشی نم گرفته ی دنیا پاک شده اند و جایشان درس تخصصی همه ی مردهاست پرورش گل سرخ یا درخت بید یا پیله ی پروانه، پروژه ی پایانیشان باشد باغکی درخت گیلاس باران خورده غرق در هاله ای ابری! واحد اختصاصی همه ی زن هاست قصه گویی در نیمه شب های ماهتابی، به انتهای پروژه ی هفت شب داستان خوانی برای فرزندی که خودشان یا کسی آبستن است...

ماه را ببین! آبی است!...

... خب! این ها رویاهای من بودند، نه برای سال و سال ها؛ رویای منند برای سیاره ای تازه، جهانی دیگرگون، شانه به شانه، تن به تن بهار...

بهارت تازه، آفتابت طلایی و دنیایت پر رویا همسایه، دوست، همخانه ی من...

 

پی نوشت ۱: چه می دانم! اشکال من است یا این دنیای پرِ دیواری که برای خودمان ساخته ایم نمی دانم؛ فقط حواسم می گوید این چیزها سخت نیستند، نیستند از سر شکم سیری و این ها؛ که باورم است باور همین دو رویای ساده، پایان همه ی جنگ ها و تیرگی هاست؛ یا کمش می تواند باشد... همینقدر کودکانه. اگر باورشان داشتی، تو هم پای هفت سین سبزت خیالش را بباف، با همه ی آن رنگ هایی که دوستتر داری.

پی نوشت ۲: آرزوهایم فرق زیادی با این چند ساله نکرده اند، که هر سال پررنگ تر و دست نیافتنی تر هم شده اند حتی. بگذار بهشان گیره کنم آرزوی بی هفتگی را اما؛ اینکه 92 برایت فارغ از روز و ساعت و زمان بگذرد، دور از عددهای بزرگسالی؛ بس که خنده نشسته باشد روی لب هایت و توی چشم هایت، کنار دلت.

پی نوشت ۳: عید، وقت کیف کردن است؛ و این یک "باید" بزرگ است توی این قطحی شادی و چکان های قطره ای خوش حالی، خوش بختی. یک "واجب" بی تردید است محض همه ی تنگ چشم هایی که تاب دیدنش را ندارند از ما، در ما. کلی وقت داریم، غصه می خوریم و می خورانند بهمان هم به کفایت حتمنی؛ این چند روز را اما بیا به خودمان مرخصی بدهیم و رژیم بگیریم خوردنش را!

پی نوشت ۴: من اهل کتابخوانی های بلند عیدانه نیستم، دوست دارم ولو بشوم توی یک ایوان آفتابی و یک کتاب لاغر را بچشم، کناره ی آبنبات های چوبی رنگی! محض همین است که می گویم "آئورا" را بخوانی که معرکه ای است از "کارلوس فوئنتس" و ترجمه ی "عبدالله کوثری" به همت "نشر نی"؛ که می شود یک نفس بخوانیش و تهش، عمیق نفس بکشی، بس که آب شدن آبنباتت را نفهمیده باشی!

یک، دو، سه، چهار، هوپ!...

"ن" برایم گفت؛ که "ف" و "م" و چند نفر دیگر برایش از همتی حرف زده اند که دارد بین مردم راه می افتد و افتاده است اصلنی که هیچ قلم آجیل شب عید نخرند برای سفره ی "هفت سین"شان.

همین طور که دراز به دراز کف اتاق هویج سق می زدم، ابروهایم را بالا انداختم که "واقعنی؟" و سرم را تکان دادم که "محض چی؟!"

گفت نشانه ی حمایت از آن عده ای است که نمی توانند بخرند و بخورند، گفت مبارزه ی خاموش است با آن عده ای که دارند و گران می فروشند. گفت گفته اند داریم ایستادگی سالم نمادین می کنیم و چیزهایی شبیه به این! پرسید "تو میگی ما هم نخریم؟"

ته هویج را دوست ندارم؛ آن جایی که نارنجی ها تمام می شود و سبز می دود تویش! بس که مزه ی کال می دهد تلخ می کند دهان آدم را؛ دوستش ندارم و پس گذاشتمش توی پیش دستی سفالی کمی آن طرفتر و آرام گفتم "معلومه که می خریم؛ خوب هم می خریم!" نگاهش کردم و لبخند زدم...   .

"ن" حرفم را می فهمد، مرا بزرگ کرده و می دانم حرفم تفسیر لازم ندارد وقتی آنطور نگاهم می کند، می فهمم بیراهه نرفته ام توی نگاهش. اما شما که مرا نمی شناسید؛ اصلنی شاید آمده باشید گذری این صفحه را باز کرده باشید و این چند خط را خوانده باشید و نثار هفتاد پشتم کرده باشید هرچه به حافظه تان رسیده است! پس این چند خط را با شما می گویم، با شمایی که شاید مرا نشناسید و چه خاک ها که بر سرم نکنید!

بله! من آجیل می خرم! چون به همسرایی مضحک آدم هایی که در صف پیش خرید چندین برابری آهن پاره های ایران خودرو هنوز هم یقه ی هم را می درند، مشکوکم؛ چون از نگاه مهربانانه ی زودگذر قشری که در پی شایعه ی قحطی، قفسه های بی رنگ و لعاب فروشگاه های زنجیره ای را پارو می زنند، ناامیدم؛ چون به برکت انگشتان هرزه ی مردان تیزی به دست وقیحم، حیرانم، می ترسم؛ چون در عجب نقص حافظه ی حتی کوتاه مدت تاریخیمان، اجتماعیمان، هنریمان، سیاسیمان، ورزشیمان، در ضایعه ی نخاعی فرهنگ همدلیمان مانده ام، به تقارن بی نقص افتادگی خری آبستن در باتلاقی متعفن! به همه ی این دلیل ها و هزار و هفت تای دیگر است که دیگر هیچ طعم شور دلپذیری را از خودم دریغ نمی کنم؛ بس که یادم رفته اصلنی کدام شیرینی را واقعنی بیشتر دوست داشته ام وقتی پیاده راه می رفتم توی شب های بدون ترس خیابان های شهرم، خانه ام...   .

حرف هایم تمام است. حالا با خیال آسوده، خاک هایت را بر سرم بریز! من جایش یک مشت پسته ی فرد اعلا می ریزم توی جیب هایت تا تو ببری بدهی به آن کسانی که باور داری گرم های نخریده ی آجیل های ما دردشان را دوا می کند و هیچ خبری هم ندارند حتمنی از پیوستگی بی انتهای ایستادگی هامان در پیش خرید سکه های بانکی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز و عوضش، بگذار من یک دو سه تا بوق بزنم به افتخار ملی گرایی غبطه بر انگیزت؛ وقتی سوار آن ماشین به باد بندِ چینی، دخترکان بزک کرده ی غمزده را برانداز می کنی و چوب می زنی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز جانم؛ من اما به تو می گویم که بی خاک، هیچ چیز جوانه نمی زند؛ جز گیاهان مردابی، ریشه دوانیده در آب و غرق شده در سکوت...   .

 

پی نوشت: پیام آوران واقعی آن هایی هستند که کتاب های ناب را توی دست آدم ها می نشانند. اگر حوصله ی خیال بازی دارید و از آن دسته دیوانگانی هستید که محض سه صفحه از یک کتاب، سه هفته در سیاره ی دیگری سیر می کنید؛ شما هم پیش نهاد" هفتاد و دو ساله" را جدی بگیرید و به توصیه اش محض خواندن "مرگ غم انگیز پسر صدفی" گوش کنید؛ تکه کهکشانی به قلم "تیم برتون"، ترجمه ی "احسان نوروزی" و همت "انتشارات حرفه هنرمند".