فانوس دریایی...
خیلی وقت ها نور هست، امید هست، رنگ و آرزو و لبخند هم هست و، نمی شود اما که همیشه یاد این ها بیفتد آدمیزاد دَمِ آن گرداب سیاهی که دوُر می زند دوُر می کند آدم را و می کِشدش پایین، پایین، آرام، جانی، قاتل...
اما، اما انگارکی همیشه، همیشه یک چیزی آن ته نشسته، باید نشسته باشد؛ که یادم بیندازد قدم های کشدار، فکرهای خراب، روح های سرگردان و اراجیف ناامیدم را باید توی یک چالکی گل بگیرم و یک مثلا هفتمین روز بهاری را پیدا کنم دست های تو را بگیرم توی دست هایم تا گرم شود این قلب یخ کرده و بروم "گز" کنم همه ی همه ی این شهر را و نبینم حتی یک نفر، ماشین، خیابان، تابلویی را و همه ی روزهای بعدش دیوانه ی چشمانی بمانم که خدا را توی صورتم می پاشید و تویی که پروردگار بی شبیه امیدواری هستی حالا...
من، همه ی این روزها و شب ها و روزها و شب ها و شب ها و شب ها، یک چیزکی دارم ته این دل ناآرامم، که می لرزد و می لرزاندم و قرص می کند اما چارستون بودنم را و... اسمش چه فرقی می کند؛ کدو یا عشق... همین که از تبار عادت نباشد، یعنی بیراهه ی من، راه این زمین را درست گم کرده حالا... تو فقط دست هایم را ول نکن، و باور کن روزی از این مسخرگی بیرون می آیند...
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.