چهار، هشت، هفت، سه...

خب، بعضی چیزها سرد نمی شود؛ نمی شود یادت برود بعضی خانه ها، پنجره ها، باغ ها، شب ها، صداها، چشم ها، آرزوها...

بعضی چیزها را هم اگر بشود، دلت نمی آید؛ نمی آید بگذاری آنقدر یک ور ذهنت بماند که زیر خاکِ روزهای نه خیلی خوش رنگ -یا خیلی خوش رنگ هم حتی- گم بشود؛ خواسته یا ناخواسته...

و بعضی چیزها را نمی شود باور کرد، حتی اگر پیش چشم هایت رژه رفته باشند. می شود پوشاندش به قامت آن همه اعتقاد عمیقی که هر کس دارد توی دست هایش، فکرش، قلبش، از بغل بغل باور نادیدنی...

و همین است که سرد نمی شود، گم نشده هنوز، و باورم نمی شود... نمی شود که دیگر نباشد... که نیست و نداریمش دیگر... و همه ی بغض را پای صدای پر از آتشش دفن می کنم فقط...

یادت سبز عموی چهارشنبه های دوست داشتنی، "خسرو"ی خاطره های خوبِ چند سالگی...

عشق، آغوش، و یک سیلی جانانه...

و گاه زندگی آدم را می گیرد پرت می کند گوشه ی دیوار و جِر می دهد همه ی لباس هایش را و لباس هایت را و، خب فرق است بین این دو تا حتمنی؛ فرایندش یکی است فقط و هدفش سواست خیلی...

گاهی چنگ می زنی به لباس های پاره شده ات که پسشان بگیری مثلنی؛ که یا می گیری سر آخر یا محکم ول می شود از بین پنجه هایت ول می شوی محکم با پشت سر می خوری به دیوار و... آخ...؛ یا گاهی مچاله می شوی یک کنجی می گذاری سرت فریاد بزند، بزندت مشتی، لگدی، نشانت دهد دندانی، ناخنی، نشخوارت کند آرام آرام...

و گاهی لا به لای پارگی ها، میانه ی خونابه های ریخته ی ماسیده به لباست و خشک شده لخته های کناره ی لبت است، که جوانه ای، لبخندی، نوری، نشانه ای، امیدی نشانت می دهد می بینی ازش و باز از نو عاشقش، دیوانه اش، عاشقش می شوی... و این همه ی رازی است که می شود نفهمیدش و زخمش را اما تاب آورد، سرریز لذت...

 

پی نوشت: خواستند از "عشق" آغوش و بوسه را حذف کنند؛ "عشق" از آغوش و بوسه حذف شد.../افشین یداللهی