چهار، هشت، هفت، سه...
خب، بعضی چیزها سرد نمی شود؛ نمی شود یادت برود بعضی خانه ها، پنجره ها، باغ ها، شب ها، صداها، چشم ها، آرزوها...
بعضی چیزها را هم اگر بشود، دلت نمی آید؛ نمی آید بگذاری آنقدر یک ور ذهنت بماند که زیر خاکِ روزهای نه خیلی خوش رنگ -یا خیلی خوش رنگ هم حتی- گم بشود؛ خواسته یا ناخواسته...
و بعضی چیزها را نمی شود باور کرد، حتی اگر پیش چشم هایت رژه رفته باشند. می شود پوشاندش به قامت آن همه اعتقاد عمیقی که هر کس دارد توی دست هایش، فکرش، قلبش، از بغل بغل باور نادیدنی...
و همین است که سرد نمی شود، گم نشده هنوز، و باورم نمی شود... نمی شود که دیگر نباشد... که نیست و نداریمش دیگر... و همه ی بغض را پای صدای پر از آتشش دفن می کنم فقط...
یادت سبز عموی چهارشنبه های دوست داشتنی، "خسرو"ی خاطره های خوبِ چند سالگی...
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.