کات! دوباره می گیریم ...

با آن روزهای دور فرق زیادی ندارد؛ این که هنوز همه ی حواسم می رود پی "بهار"، تا تقویم و ساعت و "دوبارگی"! که "نوروز"، دیوانگی رنگ های زمین است و آسمان آبی برای من؛ لذت مداوم یک اتفاقِ "انگارکی"! شیرینیِ یک شروع فریبنده است؛ از آن هایی که دل خوش می شود پی یک "از نو"ی دیگر. از آن ترقه هایی است که یقین می کنی محض "فرصت"های تازه دَر شده اند؛ به بهانه ی "امید"، که همه ی بهانه است. دل چسب است، آن ثانیه ای که هیچ چیز نمی شود و تو، توی پوستت جا نمی شوی از خوش بختیِ "آغاز". و این می شود که خیالِ آرزو توی سرت می دود و تو می نشینی پای ستاره های رج شده ی رنگارنگِ بزرگ و کوچکی که پیش ترها به صف کرده بودیشان ...

برای آسمان، نور؛ برای زمین، باران؛ برای دنیا، آشتی؛ برای کودکان، رنگ؛ برای خانه ام، آرامش؛ برای مردمم، امید؛ برای خودم، فهم؛ برای دشمنانم، انصاف؛ و برای تک تک ذره های زندگی، عشق. و این ها، چند تکه ای از آن چیزهایی است که روی نقطه های پر رنگ آرزوهای من جولان می دهند؛ و کاش بشود، بتوانم، بتوانیم؛ کمش کمی ...   .

 

پی نوشت۱: پای سفره ی هفت سین امسال خانه، دیگر خبری از ماهی قرمز نیست. نه به بهانه ای که "یلدا" از همسایه اش نقل می کند –و البته نتیجه اش دوست داشتنی است-، و نه حتی محض ترس از کسب بیماری های مشترک ما و آن ها! نیست، به خاطر بچه های کوچک؛ که یاد بگیرند "آزادی" هیچ موجود زنده ای آن قدر پست نیست که تو محض "آرایش" زندگیت سلبش کنی. جایش "انار" می گذاریم، که شاید بچرخد توی آب، دَم گذر از ثانیه ی آخر.

پی نوشت۲: "... شاید همه چیز به خیر بگذرد، ولی من از این سال ۱۹۴۲ متنفرم. فکر می کنم تا دم مرگ از سال ۱۹۴۲ متنفر باشم، فقط به خاطر مسائل کلی."(برگرفته از داستان "تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران" به قلم "جی. دی. سلینجر" و ترجمه ی "امید نیک فرجام" – انتشارات ققنوس)

پی نوشت۳: و راستی –گرچه کمی زود است شاید- امیدوارم بهارت بلند باشد همسایه؛ هم خانه ی من.

جاده های یک طرفه ...

این جا، جای خوبی است؛ بالای آن کوه حالا سیاه، که تو صبح ها توی دود نمی بینیش. که این فصل سال هوایش سرد است و طالبش کم و چراغ هایش بی سوتر و سر و شانه ی آدم هایش نزدیکتر از همیشه؛ گره دست هایش بیشتر از هر وقت.

این جا، جای خوبی است؛ لا به لای کوه گم شده در شب. بالای آن همه نقطه های روشنِ پایین مانده، ذره های پایینِ روشن مانده. انگارکی ستاره ریخته باشی وسط مردمکی، یا نشسته باشی لبه ی کاسه ای پر از نور.

این جا، جای خوبی است؛ لبه ی نیمکت های آهنی یخ زده ی رو گرفته به تهران، که تو را می نشانند چهره به چهره ی این شهر کثیفِ شلوغِ بی در و پیکرِ غم زده ی دوست داشتنی. می شود زانوهایت را توی بغلت جمع کنی، پاهایت را جا به جا کنار هم بگذاری، دست هایت را دور ساق هایت حلقه کنی، چانه ات را بچسبانی به زانویت و گرم، در شب حل شوی؛ کنار ماهتابی که کم کمک از پشت ابر، نقره می پاشد روی سنگ های شب زده ی پیر.

گیرم هواییم کند گاه به گاه و خیال برم دارد و جاده پُرِ خورشید بشود برایم؛ اما برای من، این جا، جای خوبی است هنوز، شاید؛ کمش در شب، بالای این حجم سیاه، میان سوز زمستانی، کنار این همه "هیچ" بی مانند ...   .

 

پی نوشت۱: "پ" رفت؛ که ببیند می شود یا نه. مثل "ع" و "ع" و "پ" که رفته بودند پیش ترها. مثل "ا" و "پ" و هزار و یک نفر دیگر، که می روند آرام آرام. و گاهی چه ترسناک می شود سفر؛ چه "تنها راه"ی می شود؛ چه ترسناک می شود همین یک وجب فاصله ...   .

پی نوشت۲: به باور من، کاری به دل می نشیند که با "عشق" شروع و تمامش کرده باشی؛ چه در نگاه خودت و چه در چشم دیگران. ترجمه ی زنده یاد "کریم امامی" از "گتسبی بزرگ" چنین چیزی است.

پی نوشت۳: خوبیش این است که هنوز می شود لبخندهای رنگی ساخت و امید.

آیین مهر ...

هنوز دو سالش هم نشده؛ اما بلد است خودش را جوری توی دلت جا کند که، حتی اگر بدانی حساسیت دارد هم، یکی دو تا "پفک" کف دستش بگذاری! هم بلد است که پشت برق دوربین عکاسی، دست هایش را به هم بزند و بخندد و جیغ بکشد؛ که وقتی از راه می رسد، کلاه و کفش در آورده و نیاورده، یک دور همه ی خانه را بچرخد و "سَ" بگوید، جای "سلام"؛ و تو محال است که برای همه ی این ها دلت غنج نرود ...   .

 

"کیو ... کیو ..."؛ نه به این وضوح، یک چیزی شبیه به این اما! و "آ" روبروی من ایستاده، هفت تیر به دست، با چشم های گرد و لب غنچه شده اش؛ و مثلا می کُشدم. چند دقیقه ی بعد، پیرهنش را داده بالا و همه ی زورش را می زند که "اسباب بازی" را توی کمر شلوارش جا کند؛ بلد است، می داند ... هنوز دو سالش هم نشده اما ...   .

 

سر روی شانه ی "پ" خوابیده است، چشم ها خوابیده اند؛ "آ" خوابیده. "غبطه بر انگیز" می شود، وقتی اینهمه آرام است. کاش فردا تفنگش را پیدا نکند؛ کاش مداد رنگی هایش توی کمد نباشند؛ کاش ... هنوز خیلی چیزها را بلد نیست، نمی داند ...   .

 

پی نوشت: "برای کودک، آموختن حین تجربه کردن شیوه ی بسیار بجایی است؛ اما آموختن بدی اسلحه از طریق تجربه کردنِ آن بهای سنگینی دارد. "از دست دادن فرزندتان"؛ چه شلیک کرده و چه مورد تیراندازی قرار گرفته باشد."(پروفسور بنگی سمرجی - روانشناس کودک)