"ن" برایم گفت؛ که "ف" و "م" و چند نفر دیگر برایش از همتی حرف زده اند که دارد بین مردم راه می افتد و افتاده است اصلنی که هیچ قلم آجیل شب عید نخرند برای سفره ی "هفت سین"شان.

همین طور که دراز به دراز کف اتاق هویج سق می زدم، ابروهایم را بالا انداختم که "واقعنی؟" و سرم را تکان دادم که "محض چی؟!"

گفت نشانه ی حمایت از آن عده ای است که نمی توانند بخرند و بخورند، گفت مبارزه ی خاموش است با آن عده ای که دارند و گران می فروشند. گفت گفته اند داریم ایستادگی سالم نمادین می کنیم و چیزهایی شبیه به این! پرسید "تو میگی ما هم نخریم؟"

ته هویج را دوست ندارم؛ آن جایی که نارنجی ها تمام می شود و سبز می دود تویش! بس که مزه ی کال می دهد تلخ می کند دهان آدم را؛ دوستش ندارم و پس گذاشتمش توی پیش دستی سفالی کمی آن طرفتر و آرام گفتم "معلومه که می خریم؛ خوب هم می خریم!" نگاهش کردم و لبخند زدم...   .

"ن" حرفم را می فهمد، مرا بزرگ کرده و می دانم حرفم تفسیر لازم ندارد وقتی آنطور نگاهم می کند، می فهمم بیراهه نرفته ام توی نگاهش. اما شما که مرا نمی شناسید؛ اصلنی شاید آمده باشید گذری این صفحه را باز کرده باشید و این چند خط را خوانده باشید و نثار هفتاد پشتم کرده باشید هرچه به حافظه تان رسیده است! پس این چند خط را با شما می گویم، با شمایی که شاید مرا نشناسید و چه خاک ها که بر سرم نکنید!

بله! من آجیل می خرم! چون به همسرایی مضحک آدم هایی که در صف پیش خرید چندین برابری آهن پاره های ایران خودرو هنوز هم یقه ی هم را می درند، مشکوکم؛ چون از نگاه مهربانانه ی زودگذر قشری که در پی شایعه ی قحطی، قفسه های بی رنگ و لعاب فروشگاه های زنجیره ای را پارو می زنند، ناامیدم؛ چون به برکت انگشتان هرزه ی مردان تیزی به دست وقیحم، حیرانم، می ترسم؛ چون در عجب نقص حافظه ی حتی کوتاه مدت تاریخیمان، اجتماعیمان، هنریمان، سیاسیمان، ورزشیمان، در ضایعه ی نخاعی فرهنگ همدلیمان مانده ام، به تقارن بی نقص افتادگی خری آبستن در باتلاقی متعفن! به همه ی این دلیل ها و هزار و هفت تای دیگر است که دیگر هیچ طعم شور دلپذیری را از خودم دریغ نمی کنم؛ بس که یادم رفته اصلنی کدام شیرینی را واقعنی بیشتر دوست داشته ام وقتی پیاده راه می رفتم توی شب های بدون ترس خیابان های شهرم، خانه ام...   .

حرف هایم تمام است. حالا با خیال آسوده، خاک هایت را بر سرم بریز! من جایش یک مشت پسته ی فرد اعلا می ریزم توی جیب هایت تا تو ببری بدهی به آن کسانی که باور داری گرم های نخریده ی آجیل های ما دردشان را دوا می کند و هیچ خبری هم ندارند حتمنی از پیوستگی بی انتهای ایستادگی هامان در پیش خرید سکه های بانکی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز و عوضش، بگذار من یک دو سه تا بوق بزنم به افتخار ملی گرایی غبطه بر انگیزت؛ وقتی سوار آن ماشین به باد بندِ چینی، دخترکان بزک کرده ی غمزده را برانداز می کنی و چوب می زنی.

تو خاک هایت را بر سرم بریز جانم؛ من اما به تو می گویم که بی خاک، هیچ چیز جوانه نمی زند؛ جز گیاهان مردابی، ریشه دوانیده در آب و غرق شده در سکوت...   .

 

پی نوشت: پیام آوران واقعی آن هایی هستند که کتاب های ناب را توی دست آدم ها می نشانند. اگر حوصله ی خیال بازی دارید و از آن دسته دیوانگانی هستید که محض سه صفحه از یک کتاب، سه هفته در سیاره ی دیگری سیر می کنید؛ شما هم پیش نهاد" هفتاد و دو ساله" را جدی بگیرید و به توصیه اش محض خواندن "مرگ غم انگیز پسر صدفی" گوش کنید؛ تکه کهکشانی به قلم "تیم برتون"، ترجمه ی "احسان نوروزی" و همت "انتشارات حرفه هنرمند".