"ح" می گفت* باید همه ی گل ها را بو کرد؛ باید رفت توی یک باغ پت و پهن ول شد توی بغل گل ها و وقتی مست شدی حسابی و دلت رفت و دماغت پر شد از بوی تک تکشان، یکیشان، بهترینشان را انتخاب کنی و بنشانی چفت دلت برای یک عمر کیف کنی از داشتنش.

"م" می گفت اما که زیاده بو کردن گل ها آدم را خیالاتی می کند نمی گذارد دلش خوش بماند بعد سر به سر آن یک گل چیده شده که می گذارد. می گفت ته زیاده دیدن، بوییدن، هی می روی مقایسه می کنی توی کله ات مثلنی که اگر این نبود و آن بود یا، فلان قبلِ بهمان پیش می آمد و حتمنی خوشبخترِ شادتر بودی آن وقت و از همین چیزهای دم دستی.

من نه "ح" را می فهمم و نه "م" را؛ مثل نسخه ی مهاجرت است این حرف ها، نمی شود برای کسی پیچیدش. هر کس خودش می داند چه کاره ی این قصه است و همین و دیگر هیچ. من اما فقط می دانم که عاشق ترین دنیا هم که باشی، قشنگ ترین دنیا را هم که به بغلت چسبانده باشی، باز طرفت موهایش چرب می شود، یک وقت هایی حالت تهوع دارد، یک روزهایی اسهال می شود، ممکن است مجبور شود موهایش را بتراشد یا ابروهایش بریزد یا بنشیند روی صندلی چرخدار و بی اختیار شود پای شخصی ترین کارهایش اصلنی و... ذهن من مریض است؟ قبول! تو از من بشنو اما؛ که اگر یک روز، واقعنیِ همه ی این ها را آوردی جلوی چشم هایت و باز عین روز اول دیوانه اش ماندی، که ترسیدی و دلت به هم نریخت از صورت و خیال عُق زدنش، دیگر نه سراغ گلستان برو، نه نگران مقایسه باش و نه پی قافیه بگرد! فقط چفت بغلش کن و حالش را ببر و جای همه ی دنیا مغرور و شاد باش و آواز بخوان و... همین!

 

* "ح" مُرد؛ به همین کوتاهی. می گویند کمتر از 45 دقیقه ی کذایی طول کشیده تا قلبش درد بگیرد و کت و شلوارش را بپوشد و سوار آمبولانس شود و برسد بیمارستان و تمام کند برود آن جایی که آرام تر است حتمنی حالا... دوست دارم خیال ببافم که حالا با "گ" از همان "تانگو"های قاب شده به دیوار خانه شان می رقصند و همانقدر خنده هاشان واقعنی و "چشم توی چشم" است اصلنی...

 

پی نوشت ۱: ممنونم آقای "محمدعلی بهمنی" عزیز و بزرگوار؛ که در این برهوت عشقبازی و امید، هنوز هم می نویسید و خوبید و خودتانید. بشنوید "پرده نشین" را از "علیرضا قربانی"، در آخرین روزهای پاییز بی باران امسال، به همراهی اتاقی تاریک، بوی نارنگی های سبز و اشک هایی که مدت هاست کوچیده اند!

پی نوشت ۲: "الیور" و دیگر هیچ!