من و تهرانِ 5 صبح، هم را می فهمیم! من و آژانسِ 5 صبح، تجریشِ 5 صبح، پارک ویِ 5 صبح، همه ی تاکسی های تک و توک و آدم های خوابالوده و اتوبوس های بی آر تی اش، همه ی سیخ های فرو رفته توی صندوق های صدقاتش، کیسه های ولگردِ پاره اش! 

می فهمیم هم را وقتی خیابان خلوت است و دایره ی ماه در آسمان و نزدیک است و تابلوی تبلیغاتی بزرگ، رنگ می ریزد وسط خیابان و چراغ های آبی هتل "استقلال"، برای چراغ های زرد اتوبان "سوسه" می آیند و هوا، خوردنی است! 

اصلنی آن روز صبح هم همینقدر فهمیدنی بود و من زود رسیده بودم اما و راه می رفتم آرام آرام تا قرار چند دقیقه دیر شده مان با ماشینک زشت برسد از راه و لای نورها، عکس ها و صداهای غرق در تاریکی تهران به یک آهنگ لعنتی که یادم نیست گوش می دادم حتمنی هم! فقط فرقش این بود که آن روز، آن وقت عجیب، حس کمیاب آرامش و امنیت از در و دیوار می ریخت و من، در حبابی بی رنگ و مات از لذت، آرمیده بودم! انگارکی خیابان را در رحم یک مادرِ خفته گذاشته باشند؛ همینقدر ساکن، ساکت، خواستنی! که ناگاه بادی وزید، چراغ چهارراه سبز شد، صدای بوقی از ناکجا توی هوا پیچید، و بادکنکی سرخ در امتداد نگاه من پیش آمد، به پایم خورد، کمی ایستاد، و بعد رفت و رفت تا زیر وانت سفیدرنگِ ایستاده ی آنسوتر از من ناپدید شود!

و خدا در چیزی جز اینطور اتفاق ها نفس می کشد یعنی؟!