تا همین زودی ها، نزدیکتر...
می شود کنارش که هستی، لا به لای بودنش که هستی، نفس بکشی قشنگیش را و دل ضعفه بگیری از پیچ واپیچ های هر روزه هر ساعته اش یا حتی؛ یا نه اگر، زانویت را بغل بگیری مچاله شوی کنار تخت، همین طور که ثانیه ی بودنش، بودنت را حرامِ "هیچ" می کنی، به آسمان و زمین پشت چشمِ نازک حواله بدهی و رسیدِ آفتاب را بگذاری پای کوزه تا خشک شود. نمی شود اما برای این ها، برای واقعنی غرقشان بودن برنامه بچینی، "چارت" بکشی، کنترلش کنی پروژه ی شاد بودنت را، غمگین بودنت را، یا اصلنی بودن و نبودنت را... گیرم بودن و نبودنی هم نیست انگارکی و، خُب، این فرق دارد با بی سر و ته بودن ها؛ می دانی تو.
می شود آینه بگیری پیش رویت تا پشت سرت را بپایی و سر هر پیچ آرام کنی گاز را و، فرمانت را مطمئن بچرخانی؛ نمی شود اما بگویی که حتمنی غافلگیر نمی شوی از گلستان و بیابانی یا که پشتش نشسته روزها را شمرده تا تو برسی؛ خیلی قبل ترها از آنی که باشی، باشد این دریایی که وِل می کنی خودت را لای موج هایش و خیس می شوی و سرت می شکند یا گیرِ سنگ های کنارش؛ که قشنگ هم هستند بس که خزه ی سبز چسبیده به تنشان و تیز و سخت هم هستند اما و سرِ گُم توی آبت را نوازش می کنند به لطافت یک مشتِ سهمگین سرد گهگدارک وقتی که بی حواس باشی.
می شود همه ی این ها نشود، نشودها بشود یک باره دیوانه ات کند بشوی بگیری دل ضعفه از چرخ و فلک و "ترن"ی که سوارت کرده دلت را می ریزاند می خنداندت شاید هم ترس می اندازد به جانت یا؛ نمی شود اما، نباید بشود صاف بنشینی منتظر بمانی پای تمام شدن ریل، یا صافیِ زیاده ای پس از آخرین سقوط!
می شود اما، باید بشود قاپ بزنی توی هوا و زمین شده هم حتی همه ی خوشی های ریز و درشتی را که داری حوالیت و، تنبل نباشی پای تکان دادن نشیمنت اگر چیزی می بینی قشنگتر از این بَزَک های نزدیکی هایت و بروی بدوی بگیریش هم نه، کمش ببینیش باور کنی خیلی چیزها را.
گور پدر وقت و اینها، عمر و همه چیز؛ اما، بشنو از این همسایه ی دیوانه ات؛ که زود پیر می شوی و این هیچ دخلی ندارد به سن، به سال. زود حیف می شوی و، این هیچ ربطی ندارد به جا، به جغرافیا؛ زود تمام می شود همه چیز به بار چند هزارم شاید و، تو از نو هیچ چیزی یادت نیست آن وقت... تا وقت هست، بوسه ها را درو کن، شخم نزن اینقدر هر چیز بدمصبی را... .
پی نوشت ۱: اگر فکر می کنی نشسته ام حرف های قشنگِ دوزار و دهشاهی می دهم تحویلت که "بله بله، زندگی زیباست" و این چیزهای رادیویی گُه، یک چراغ روشنت را می گیرم محض خیال غلط، دو چراغ دیگرت را هم می سوزانم محض قضاوت اشتباه و، دوباره یکیشان را روشن می کنم محض صبوریت تا اینجا! بدان! این اراجیف، هوارهای یک غریق به ساحل آمده است رفیق، دوست، همسایه، هم سیاره! این ها اولین تفکرات یک دانش آموز است در مکتب "شاد آموزی" یک استادِ چند ساله؛ اولین مثلنی هایی که دارند واقعنی می شوند و، شده اند هم شاید تا همین حالا...
پی نوشت ۲: بی هیچ توصیفی، بخوانید "زندگی در پیش رو"ی "رومن گاری" را در زرورق بی حرف "لیلی گلستان" و "نشر بازتاب نگار"؛ و حواستان باشد که در هیچ هواپیمایی جایش نگذارید، مخصوصا اگر جای حساس داستان بوده باشد!
به یاد "او" که دل می َبرد و هوش؛ و بسیار نزدیک است.